تبليغاتX
شهريور

شهريور
براي آنچه مي گوييم و آنچه نمي گوييم بازخواست مي شويم !!

امروز سه چهار نفري،‌ به دعوت يكي از چهره هاي شاخص جبهه متحد و براي گفتگو پيرامون مرحله ي دوم انتخابات رفتيم دفترش. قبل تر در جلسات عمومي بسيج دانشجويي پاي صحبت هايش نشسته بودم اما گفتگوي نزديك تر هيچ گاه دست نداده بود. وقتي قرار هماهنگ شد،‌ با اين كه موضع به شدت منتقدانه ام پيرامون جبهه متحد براي خودم مشخص بود(!) مدام فكر مي كردم وقتي يك سياستمدار از جنس آقاي فلاني خودش پيش قدم مي شود تا با مايي كه مي داند سمپات و حتي مبلغ جبهه پايداري بوده ايم جلسه بگذارد،‌ حتما حرفهاي ويژه اي براي گفتن دارد. قبل جلسه به يكي از رفقا گفتم:«می روم حرف هایی را بشنوم که قرار است امشب بهشان فکر کنم.» بدون گارد رفتم داخل اتاق.

از انتخابات دوره دوم مجلس شروع كرد و اين كه قصد دارد برخلاف مرحله ي اول، تبليغات كند. هر چه رفت جلو و من هر چه گوش هايم را تيز كردم حرف تازه اي نشنيدم. همان حرف هاي تكراري جبهه متحدي ها در انتخابات. سوال هايمان كه شروع شد اوضاع وخيم تر شد. صادقانه،‌ خيلي جا خوردم. باورم نمي شد اين ميانسال سپيدمو براي اثبات ديدگاه خود و هم حزبي هايش چه استدلالاتي را پيش مي كشد و كوتاه آمدن از مواضع انقلابي را با چه مصلحت هايي توجيه مي كند.  

پر تكرارترين جمله اش اين بود كه «من فلان قدر سابقه ي فعاليت سياسي دارم و شما كه مثل بچه هاي من هستيد اين حرف را از من بپذيريد» و «حرف من قطعا سنديت بيشتري دارد تا حرف شما» البته دو سه تا خاطره ی خیلی بانمک از امام تعریف کرد که در این اوضاع و احوال ویژه به شدت موجبات انبساط خاطرمان را فراهم كرد.

امروز، اين جلسه ي يك ساعته، واحد فشرده و عملي «پدرخواندگی» و «قبیله گرایی» بود. مطمئنم اگر سال های سال در باب معانی نظری این مفاهیم حرف می زدم و بحث می کردم نمي توانست جايگزين فهم عميقي باشد كه از لابه لاي سخنان ميزبان امروزمان دستگيرم شد.

بعد جلسه، يكي از رفقا در جواب ابراز حيرت هاي مكرر من، گفت: «آدم،‌ سن و سالش كه بالا مي رود، محافظه كار مي شود.»

هر چند بعيد مي دانم سرنوشت محتوم همه انقلابيون باشد... . در واقع دعا مي كنم كه سرنوشت ما نباشد...            


موضوعات مرتبط: سياست
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 0:11 ] [ محدثه پيرهادي ]

پيشاپيش برچسب ناعادلانه ي «فمينيست مسلمان» و «تندرو بودن» را مي پذيرم! اين عنوان هم برود كنار ِ «بداخلاق رسانه اي»،‌ «بي بصيرت» و يكي دو عنوان ديگر ...! هر چند آدم «بي بصيرت» و «بداخلاق رسانه اي» باشد، ‌شرف دارد به فمينيست بودن!

جمهوري اسلامي يا دقيق تر بگويم برادرانِ معتقد به گفتمان انقلاب اسلامي هنوز نتوانسته اند تكليف خود را با حضور اجتماعي بانوان مشخص كنند. اگر ملاك و معيار براي تعيين حدّ و حدود حضور اجتماعي بانوان گفتمان امام روح الله و آقا باشد همه چيز روشن و مبرهن است. امام (ره) مدافع جدي حضور اجتماعي بانوان است؛ ‌اين حضور البته در ديدگاه ايشان دو خط قرمز جدي دارد: رعايت حدود شرعي در روابط با نامحرم (كه خط قرمزي دو طرفه است،‌ هم براي مردان و هم براي زنان) و مهم تر اولويت وظايف همسري و مادري و حفظ و صيانت از كانون خانواده. امام روح الله در مصاحبه ها و سخنراني هاي متعدد تاكيد كرده اند كه اسلام با حفظ دو اصل ياد شده مي خواهد از زن انساني جدي و كارآمد بسازد (جلد چهارم صحيفه-ص.103- 7/10/57 ) و اين كه «ايران با دست مرد تنها درست نمي شود؛ مرد و زن بايد با هم اين خرابه را بسازند» ( جلد پنجم صحيفه- ص.153- 15/12/57) اين رويكرد در گفتمان آقا نيز ادامه دارد. نگاه آقا به اين مقوله بسيار راديكال است. خاطرات بانمكي دارم از دوستاني كه جملات آقا را بدون دانستن منبع آن خوانده اند و گوينده ي جملات را فمينيست خطاب كرده اند! آقا،‌ هميشه بهترين مشوق و دلگرمي ما در فعاليتهاي علمي و فرهنگي بوده اند. در اين سالها هر چه كرده ايم همه و همه فقط به پشتوانه ي عظيم لبخند گرم آقا بوده است.

براي من امروز مسلّم است هيچ محدوديتي جز دو خط قرمز پيش گفته نبايد مانع خدمت ما به انقلاب باشد. ما، ‌تكليفمان است در حوزه هايي كه مورد نياز انقلاب است و توانايي اش را داريم با تمام وجود وارد شويم؛‌ اين تكليف را امامان بر دوش ما نهاده است.

با اين وجود، ‌مسير براي انجام اين تكليف هموار نيست و در يك نگاه واقع بينانه تر مي توان گفت بن بست است. برادرانِ ما در جبهه ي انقلاب نگاه آقا و امام را نپذيرفته اند، يا به عبارت دقيق تر از ظنّ خود يار بيانات امام و آقا شده اند. امكانات متعدد جبهه ي انقلاب،‌كم و بيش در انحصار برادران است و اين امكانات حصر شده، در اختيار خواهران قرار نمي گيرد مگر در كانالي كه آقايان مي پسندند. اين كانال البته عموما مطالعات زنان و خانواده است كه خود از بن بست ترين حوزه هاي فكري و فرهنگي است.از خودِ برادران نقل مي كنم كه دفاتر مطالعات زنان و خانواده،‌نه جايگاهي جدي در تصميم گيري و تصميم سازي دارند ونه قرار است به جايي برسند. اين مراكز متعدد كه بدون استثناء با چالش هايي در حوزه ي امكانات و اثرگذاري بر فرايندهاي اجرايي و نظارتي مواجه اند و در هر وزاتخانه،‌تشكل،‌نهاد دولتي و غيردولتي معادلي دارند،‌ تنها سوراخ هايي براي كاناليزه كردن و كنترل فعاليت هاي اجتماعي رو به رشد بانوان و پيشگيري از شرايطي است كه به زعم برادران غيرقابل كنترل خواهد بود.

موانع اين حضورِ اجتماعي البته به همين مانع محدود نمي شود. علاوه بر بسياري موانع آشكار‌ ( عدم حضور و دخالت خواهران در نهادها و تشكل هاي جبهه ي فكري-فرهنگي انقلاب اسلامي) موانع پنهان بسياري وجود دارد. بيش از 90 درصد اساتيد حزب اللهي دانشگاه،‌اصولا و اصالتا حضور علمي خانم ها را به رسميت نمي شناسند و شوخي و جدي، ‌خودآگاه يا غير خودآگاه، زمينه هاي رشد را براي اين قشر از دانشجويان محو مي كنند. نبايد به دنبال نشانه هاي آشكار و تابلوي اين اتفاق گشت. اگر رشد علمي را (علي الخصوص در رشته هاي نظري و انساني) منوط به شكل گيري جمع هاي علمي، ‌پاتوق هاي گفتگو، ارتباط و تعامل مداوم با اساتيد،‌شركت در پرو‍ه هاي علمي و چيزهايي از اين جنس بدانيم، ‌و نحوه ي مواجهه ي اساتيد انقلابي (كه عموما آقايان هستند)  را در اين عرصه ها رصد كنيم همه چيز روشن مي شود. كافي است كنش ها و رفتارهاي استاد محبوب و دوست داشتني بنده در دانشكده ي علوم اجتماعي دانشگاه تهران و بسياري ديگر از اساتيد حزب اللهي را با خانم ها مرور كنيم. دوستاني كه بيشتر مي شناسندم مي دانند كه پيش از اين بيشتر اهل «نظر» بوده ام تا «عمل»، ‌اما شرايط پيش گفته همان دليلي بود كه مرا از عرصه ي علم به ورطه ي رسانه كشاند.

اما امروز مي دانم كه آسمان همه جا همين رنگ است! ترديد ندارم كه مسيري كه امروز طي مي كنم پاياني مشابه با آن چه ذكرش رفت خواهد داشت.

جمهوري اسلامي و به تعبير دقيق تر برادرانِ‌جبهه ي انقلاب،‌ بايد تكليف خود را با حضور اجتماعي بانوان مشخص كنند و پارادوكسيكاليته ي اين موضوع مهم را براي خود رفع و رجوع كنند. اين كه از سويي در مواقع خاص و وي‍ژه (مانند انتخابات يا برخي حضور هاي رسانه ايِ خانم فرهمندي!) بر طبل حضور اجتماعي خانم ها بكوبند يا پزِ حضور خانم ها در تحصيلات تكميلي را بدهند و از سوي ديگر آنان را از امكانات و فضاي رشد و استفاده ي آزادانه از توانايي ها و استعداد هايشان در حوزه هايي كه مي خواهند و مي توانند محروم كنند،‌ پارادوكسي است كه بايد حل شود. نمي شود كه از سويي خانم ها به حضور در تحصيلات تكميلي تشويق شوند (رسانه ها، ‌اساتيد،‌ فضاي اجتماعي-خانوادگي)‌ و از سوي ديگر براي بر هم زدن «نظام كفويت» مورد بازخواست قرار گيرند و نسخه هاي عجيب و غريب برايشان تجويز شود! نمي شود كسي رشد كند،‌ بداند، ‌بفهمد، بتواند و بعد از آن از او خواست كه نتواند، ‌نفهمد، نداند،‌ به رشد ادامه ندهد و از ظرفيت ها، ‌توانايي ها و ايده هاي در حال انفجارش براي آرمان خود بهره نگيرد! سخت است توانستن و نكردن...!

اما علاوه بر پارادوكس ذكر شده و دشواري هاي طاقت فرساي اين مسير براي ما،‌ جبهه ي خاليِ فكري و فرهنگي انقلاب دل آدم را بيشتر مي سوزاند. اين كه آدم بنشيند و از دور، ‌برخي اتفاقات را ببيند و دستانش بسته باشد ديوانه كننده است. اين كه آدم هجمه ي وسيع جبهه ي مخالف انقلاب را ببيند و نتواند به مواجهه با اين هجمه، در حد و قواره اي كه مي تواند كمك كند سخت است.  اين كه مجموعه ي «فلان» خانم ها را در چارديواري بن بست ِ گوشه ي سمت راست طبقه ي اولش،‌ سرگرم مصاحبه ها و تحقيقات بي نتيجه و تكراري مطالعات زنان كند و در تصميم گيري ها و تصميم سازي هايش از ظرفيت فكري خانم هاي توانمندي مثل هدي تاجيك و سميه احمدي استفاده نكند، غصه ساز است. اين مساله زماني مساله بودنش آشكارتر مي شود كه فعاليت هاي به عينيت رسيده ي برادران را رصد كنيم. تصور كنيد اتفاقي مانند «سينما انقلاب» توسط خواهران برگزار مي شد! برگزاركنندگان يقينا به بي سوادي،‌ حيف و ميل بيت المال و انجام يك فعاليت غيرحرفه اي متهم مي شدند!

 امروز به جرات مي گويم كه حداقل نيمي از فعاليت هايي كه در مراكز فكري و فرهنگي جبهه انقلاب انجام مي گيرد تنها با پشتوانه ي اعتماد به نفس و امكاناتي است كه برادران دارند! مقايسه ي بسياري از اين فعاليت ها با فعاليت هاي كم تعداد و خودجوش خواهران كه عموما انگ غيرحرفه اي بودن مي خورند، ‌نشان مي دهد ظرفيت بانوان جبهه ي انقلاب چيزي از برادران كم ندارد و تنها مولفه اي كه مانع بروز و به ثمر نشستن آن مي شود حمايت، ‌امكانات و اعتمادبه نفس است. مقايسه ي كتاب «شهيدِعلم» دفتر «راه» با «كتاب تنباكو»ي فاطمه محبي،‌كارهاي گرافيكي برادران «3در4» با كارهاي ريحانه قوامي و ليلا نيرومند، مقايسه ي پروژه ي عجيب «سينماانقلاب» يا «نقد راديو تلويزيون اشراق» يا «سرويس راديو تلويزيون رجا» با فعاليت هاي دبيرخانه ي خودمان،‌ مقايسه ي طرح هاي فيلمنامه ي برادران در كلاس هاي فيلمنامه نويسي پيشرفته ي «راه» با طرح هاي خواهران در كلاس فيلمنامه نويسي(1) حوزه هنري و صدها مقايسه ي ديگر، براي من ِ گيس سفيد كافي است تا بدانم آنچه امروز تمايز اثرگذاري خواهران و برادران جبهه ي فكري-فرهنگي انقلاب را رقم زده است نه متن كارها و توانمندي هاي آنان كه فرامتني است كه برادران (و گاهي خود ِ خواهران اين جبهه ) براي آنان ساخته اند.كارهاي كم مايه،‌سست و بعضا اشتباه برادران در حدّ ‌و قواره ي هزينه هايي است براي رشد جوانان جبهه ي انقلاب و در مورد خواهران فاجعه اي است كه بايد بارها بابت آن عذر خواست. چرا برخي اصرار دارند جبهه ي انقلاب را از نيمي از پتانسيل و استعداد بالقوه اش محروم كنند؟

ما سال هاست داريم خودمان را اثبات مي كنيم، ‌براي آن كه دوباره خودمان را اثبات كنيم كه زمينه اي باشد براي بار بعدي كه دوباره بايد خودمان را اثبات كنيم! و در اين ميان هيچ گاه تثبيت نمي شويم و كمتر امكان محقق كردن ايده ها و آرمان هايمان را مي يابيم و اگر بيابيم «اتفاق» ي است كه به مسيري متداوم تبديل نمي شود. انتهاي بسياري از مسيرهايي كه ما مي رويم بن بست است،‌ چون در مورد ما،‌ اندازه و حدّ مشخصي از رشد پذيرفته شده است و بالاتر از آن حدّ ،‌ رسمي و غير رسمي، ‌منطقه ي ممنوعه اي است كه ورود به آن متضمن «رَنده شدن»(!) است.

برادران جبهه ي انقلاب، ‌پارادوكس فعاليت بانوان در حوزه ي پزشكي را براي خود حل كرده اند؛ ‌چون نياز جدي و مبرم به حضور خانم ها در اين رشته ها را پذيرفته و مي دانند كه وجود پزشكان زن، در همه ي حوزه هاي تخصصي موجبات آرامش خاطر مادران،‌ خواهران و همسران آنها را فراهم مي كند. امروز موفق ترين زنان اجتماعي، پزشكان و متخصصان حوزه هاي مربوط به پزشكي اند كه بيشترين حمايت ها و تشويق ها را از رسانه ها و جمع هاي حزب اللهي دريافت مي كنند. بعد از «مطالعات زنان»، پزشكي، مسيري است كه كوچه ي بن بستي براي خانم ها ندارد...!

از نگاهِ‌ راديكال،‌ خسته و بي قوتِ امروز ِ من، ‌و با فرض پذيرش شرايط اجتماعي موجود و بعد از حدود 9 سال جنگيدن و زمين خوردن،‌ نبايد خانم ها را ترغيب كرد رشد كنند،‌ بفهمند و بدانند؛ ‌در شرايط فعلي، رشد و تعالي خانم ها مساوي است با زجري مدام از بن بست هايي كه ظاهرا فولادي اند و ما حتي اگر بتوانيم «پاره هاي پولاد» هم باشيم از پس بن بست ها بر نمي آييم. ندانستن، ‌نفهميدن، سرگرم فضاي مزخرف و همه گير برخي خانم هاي بي آرمانِ جامعه ماندن،‌ علي الظاهر در نگاه بعضي برادران شرف دارد به «دانستن» ما! هويّت ما،‌ كه نه «ريحانه» ي خانواده ايم هنوز و نه دختران ِ نشسته در خانه، ‌به رسميت شناخته نمي شود. ما، ‌آسيب هايي اجتماعي هستيم كه بايد كنترل شويم، حذف شويم، تحقير شويم كه الگو قرار نگيريم و تا وقتي «ريحانه» نشده ايم رشد نكنيم جز در زمينه هايي معدود و محدود. ما،‌ بايد تا جايي بفهميم كه مجوزش صادر شده... !

با اين استدلال، بهتر است باشگاه تلويزيوني «فلان»،‌ سايت «فلان» و حتي كافي شاپ در شرف تاسيس «فلان» به تبع مردانه بودن طبقه ي ششم اش، مردانه بماند تا عده ي ديگري از خانم هاي بي خبر از همه جا،‌ در پارادوكسي كه ما امروز گرفتار آنيم، ‌گرفتار نشوند و زجر بي پايان «فهميدن و در بن بست بودن»،‌ «دانستن و خود را به نفهمي زدن» و «شناخت تكليف و عدم امكان عمل به آن» را متحمل نشوند... .

واقعيت اين است كه بعد 9 سال فعاليت اجتماعي و فرهنگي در دانشگاه و بيرون از دانشگاه، ديگر انگيزه اي براي حركت ندارم. امروز يقينم اين است كه اكثر مسيرهاي رشد و خدمت به انقلاب،‌  علي الخصوص در حوزه هاي فكري و فرهنگي براي خانم ها مسدود است و اين مسيرها بنابر صلاحديد برادران محترم به چند حوزه ي خاص (مطالعات زنان و فعاليت در مدارس و ... ) محدود شده كه از قضا بنده استعداد و تعلق خاطري به هيچ كدام ندارم. احساس مي كنم زير پايم خالي تر از هميشه است... .

با اين وجود مي ماند يك راه ِ نرفته، كه اگر عملي شد، ‌مي بينيد و مي شنويد؛ إن شاءالله... .


 بعدن نوشت:  در«هفت» دیشب،‌ ابوالقاسم طالبي كلا عالي بود. اما يك جمله اش شاهكار بود: گور برادران لومير و سينماشون اگه قرار باشه برا انقلاب كار نكنم... !                         

[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 23:18 ] [ محدثه پيرهادي ]

ديروز در سينما بهمن ِ ميدان انقلاب،‌يك فيلم فرانسوي اصيل ديدم! قصه ي فيلم البته در مناطقي از شهر تهران و اطراف زندان اوين مي گذشت و براي شخصيت هاي قصه اسامي ايراني انتخاب شده بود! و كارگردان فيلم،‌كارگردان جوان ايرانيِ فرانسوي الفكر (!)‌ عليرضا اميني بود.

قصه ي فيلم در ۴۸ ساعت قبل از اعدام جواني به نام سعيد مي گذرد كه بر اثر يك درگيري خياباني (به دليل غيرتي شدن) فردي را به قتل رسانده و خانواده اش در ۴۸ ساعت مانده به اجراي حكم وي در تلاش براي فراهم آوردن پول ديه و كسب رضايت خانواده ي مقتول هستند. در اين مسير،‌ موسي هم دختر ۴ ساله اش را مي فروشد و هم با گرفتن پول قرار مي گذارد كه مسابقه ي مشت زني را ببازد. دوست موسي،‌در يك قمار بزرگ شركت مي كند و نيلوفر با وجود اين كه شوهر دارد تصميم به خودفروشي مي گيرد. فضاي حسي فيلم نسبت به تمامي امور ذكر شده البته منفي نيست. كاگردان به وضوح به شخصيت هايش حق مي دهد قمار، شرطبندي و خودفروشي را انتخاب كنند و حتي از مخاطبش مي خواهد براي آن ها دل بسوزاند و با آنها همذات پنداري كند.

مردد ترين شخصيت فيلم در انتخاب راه حل نهايي،‌ نيلوفر است. ترديد او در سكانس بالا رفتن از پله ها به خوبي به نمايش درآمده. صعود آرام و سرشار از ترديد او از پله هاي ساختمان انتهاي خيابان هشتم، به ضميمه ي چهره ي سرد،‌ مظلوم و البته مطمئن ترانه عليدوستي، حس حق شناسي مخاطب به خاطر ايثار وي را شديدا برمي انگيزد. از سوي ديگر سعيد، آن گونه كه از فيلم برمي آيد، به خاطر غيرت ورزي نسبت به خواهرش مرتكب قتل شده و در انتهاي فيلم نيلوفر به خاطر آزادي وي تن به خودفروشي مي دهد. اين تناقض، بن بستي جدي براي آدم هاي قصه مي سازد كه خروج از آن غيرممكن مي نمايد.

موضع حسي فيلم نسبت به خودفروشي نيلوفر، ابدا منفي نيست؛ حتي خودسوزي بهرام در سكانسهاي پاياني يا گريه هاي ممتد امير (كه مدل عجيب و غريبي از غيرت ورزي مرد ايراني - ببخشيد فرانسوي ! - ارائه مي كند) هم از نظر كارگردان ارتباطي به تصميم نيلوفر ندارد و در نهايت در چهره ي مصمم وي هيچ گونه ترديدي منعكس نمي شود.

«انتهای خیابان هشتم» بيش از هر چيز نشاندهنده ي تسلط عليرضا اميني بر تكنيك است. او به خوبي صحنه هاي اكشن و شلوغ فيلم را كارگرداني كرده و پيامش را با تصوير (و نه كلام) فرياد زده است. موسيقي،‌بازي ها، فيلمبرداري و ساير مولفه هاي سينمايي همگي در خدمت اميني قرار گرفته اند تا وي يك اثر رومانتيك پر سوز و گداز بسازد.

سكانس حضور نيلوفر و بهرام در ساختمان نيمه كاره و گرفتن امضا از حاج آقاي ريشوي پولدار (پايين آمدن آسانسور پس از گرفتن امضا) از سكانس هايي است كه خودآگاه يا ناخودآگاه خوب و هوشمندانه درآمده است. با اين وجود، مجموعا مي توان گفت عليرضاي اميني يك كارگردان فرانسوي خيلي خوب است كه اشتباها در ايران به دنيا آمده ! در فيلم وي شخصيت ها،‌كنش ها و واكنش ها، فضاهاي شهري، روابط آدم ها، مسايل و موضوعات محوري فيلم و پيام كلي آن اندك ارتباطي با فضاي كلي جامعه ي ايراني و دغدغه هاي مردم ايران ندارد. خوبي فيلم آن است كه آدم لحظه اي ترديد نمي كند كه اين قصه،‌ در جايي غير از ايران مي گذرد...!

و هم چنان «گزارش یک جشن» اکران نمی شود...


موضوعات مرتبط: فرهنگ و رسانه
[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 17:46 ] [ محدثه پيرهادي ]

سروش صحت آدم دقيقي است. براي آرمانش، ليبراليسم، حسابي خرج مي كند. هم درشت درشت و هم ريز ريز ! ساختمان پزشكان به كنار، امشب، در اين سريال كم مايه ي "چك برگشتي" خيلي كيف كردم از خاصه خرج كوچكي كه براي آرمانش كرده بود!

از ابتداي سريال،‌اين پسرك شر و شيطان قصه، درباره ي دايي اش بسيار صحبت كرده بود؛ «سوره ي حمد را دايي ام ياد داده»،‌«دایی گفته دروغگو دشمن خداست» و خلاصه هر امر دینی که این بچه یاد گرفته از دایی جانش بوده. دیشب پرده برداری دوم از این دایی معروف بود: یک فرد عصبی، بددهن، ايرادگير، بي منطق و كج و كوله كه مانع بزرگ اتفاقات خوب قصه است. بهاره رهنما در يك سكانس دوبار رو به برادرش گفت:«ديدم تو عصبي هستي، حوصله ي بچه رو نداري دادمش باباش بردش»

سروش صحت و بهاره رهنما كه براي آرمانشان خرج مي كنند و بهشان حرجي نيست، مديران سازمان صدا و سيما، از جيب «ملت شهيد پرور ايران» براي كدام آرمان خرج مي كنند؟! مطمئنم كه در مورد اين سريال خاص پرچم هاي ايران كه تقريبا در همه ي پلان ها وجود دارد،‌و اشارات مسخره ي شخصيت ها به شوراي نگهبان و روايت قصه در بستر انتخابات، اين قدر ذوق زده شان كرده كه كلا چيز ديگري را نديده اند و چشم بسته مجوز پخش داده اند.حالا كسي نيست بگويد روايت اين همه بدبختي و حماقت، زير پرچم هاي برافراشته ي جمهوري گل محمدي (به قول سلمان هراتي) ذوق كردن دارد؟!

يادم آمد فيلم «آخر بازي» را كه ساخته ي همايون اسعديان است؛ اولين بازي هاي حامد بهداد. قصه ي فيلم كه شديدا بي منطق است درباره ي قتلي غيرعمد است كه توسط بهداد اتفاق افتاده و خانواده هاي درگير ماجرا، از ترس اعدام ۵نفر فرزندانشان (!!!!) آرام و قرار ندارند. نماهاي خارجي فيلم كه داستاني به شدت سياه و ضدحكومتي دارد، تماما زير چراغاني ها و پلاكاردهاي ۲۲ بهمن مي گذرد. اين، همان اسعدياني است كه طلا و مس و بوسيدن روي ماه را ساخته است. البته پيام كلي فيلم، با پيام بوسيدن روي ماه تناسب بيشتري دارد...

واقعا كسي مي داند چرا مديران تلويزيون تلاش مي كنند برادران قاسم خاني،‌ همسرانشان و مرتبطينشان،‌ مانند سروش صحت و رامبد جوان و ... هميشه روي آنتن باشند؟!!  


موضوعات مرتبط: فرهنگ و رسانه
[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 2:52 ] [ محدثه پيرهادي ]

۱- جدا فهم برخي تصميمات مديران فرهنگي كار دشواري است و حتي گاهي غيرممكن! مثلا اين كه چه مي شود فيلمي مانند "زندگي خصوصي" نه تنها با سلام و صلوات راهي جشنواره مي شود بلكه در اكران نوروزي هم حلوا حلوا مي شود،‌اما فيلمي مانند "زندگي خصوصي آقا و خانم ميم" كه به نظر من در ستايش غيرت است،‌به زور به جشنواره مي رسد و مهر غيرقابل قبول بر پيشاني اش مي نشيند، يا "گزارش يك جشن" حاتمي كيا هنوز رنگ اكران به خود نديده از آن كارهاي عجيب و غريب است كه فقط از شمقدري بر مي آيد!

يا دليل حمايت بي قيد و شرط و پر و پيمان مصطفي پور محمدي از ۹۰ و فردوسي پور هنوز هم براي من جاي تعجب دارد. توفيق داشتم (!) شب آخر سال در ميان بدو بدوهاي اتاق تكاني و انذارهاي جگرخراش مادرِ خانواده درباره ي دير آغاز كردن اين امر واجب، ۹۰ را هم ببينم.(در واقع بشنوم!) خاطرم نيست كه در يكسال اخير هيچ رويداد فرهنگي و سياسي اين قدر با اعصابم بازي كرده باشد. ميان ديالوگ هاي تكرارشونده ي حبيب رضايي كه "عادل! تو زبان گويايي مردمي" و " خوشحاليم كه پيش مردم ايستاده اي"،‌ گفتگوي فردوسي پور با مدير فلك زده ي فدراسيون كه شب آخر سال، بستر سخنراني هاي سياسي فردوسي پور قرار گرفت به قدري روانم را نابود كرد كه تا دو روز دمغ بودم. از اپوزسيون بازي عادل و مهمانانش در آنتن رسمي جمهوري اسلامي بيشتر از هر چيز عصبي شدم. برنامه ي ۹۰ يقينا باقيات صالحاتي است براي علي لاريجاني كه اولين حامي اش بود... . اين مدير محترم شبكه ۳ هم يا واقعا متوجه نيست كه از چه پديده ي مخربي حمايت مي كند يا مي فهمد ديگر!!

۲. روز آخر سال، همين طور كه بازار نزديك منزل در جستجوي سفارشات مادرِ خانواده بودم، خوردم به پست يك حراجي شلوار.رفتم داخل بلكه از خريد شب عيد بهره اي نصيب شود! آقايان فروشنده،‌ايستاده بودند وسط مغازه و ضمن برانداز سرتاپاي خانم هاي خريدار، سايز شلوارشان را حدس مي زدند  و شلوار را مي دادند براي پرو !! مغازه غلغله بود ! فرآيند مذكور بسيار عادي و طبيعي در تمامي نقاط مغازه  در جريان بود! طبيعتا محل را ترك كردم و مجبور شدم يك آب معدني خنك را تماما سر بكشم تا داغي بدنم فروكش كند. چند مغازه بالاتر وسط ويترين يك لباس فروشي، يك تلويزيون قرمز قديمي كار گذاشته بودند كه برفك پخش مي كرد.به نظرم بهترين تلويزيون عالَم بود!

۳. پوستر خواننده هاي سر به زير (!)‌ «دلصدا» را در همه ي بقالي ها ديده بودم اما هرگز دستم نرفت بخرمش. بلاخره حجم اظهارنظرها اين قدر زياد شد كه مجبور شدم دست به جيب شوم. جدا شوكه ام كرد! اين كه پاي چنين كار مزخرفي امضاي «میثم محمدحسنی» باشدُ حال آدم را خیلی بد می کند.

از ترکیب خواننده ها و رویکرد میثم محمدحسنی برای جذب خاکستری ها (به زعم خودش) که بگذریمُ ترانه های«همسنگر» و «سلام به صلح» چیزی در حد تف کردن به دفاع مقدس و فرهنگ جاد است.

تصور کنید در کنار عکسی از رزمنده ای که یک پایش را از دست داده و با عصا پشت به دوربین ایستاده استُ محسن چاووشی مدام بخواند:

 «نفرین به جنگ، نفرین به ظلم              دنیا که دنیا نیست زندونه

سلام به صلح، سلام به عشق      بي عشق از دنيا چي مي مونه»

یا در آلبومی که به نام دفاع مقدس منتشر شده یکی ناله کند:

«نگاه جنگجوی تو همیشه اشتباه کرده        کسی از جنگ و خونریزی برنده برنمی گرده»

اینجاست که باید گفت یکی لطف کند غضنفرهای خودی را محکم بچسبد!! بامزه این جاست که دوستان، از ترس آنکه مبادا مخاطبان خاکستری شان (؟!!) دفع شوند، انتهاي پك شيك و مجلسي آلبوم، جمله ي معروف آقا سيد مرتضي آويني را آورده اند، بدون آنكه نامي از وي ببرند!

ظاهرا «دلصدا» بیش و پیش از همه مدیران تلویزیون را تحت تاثیر قرار داد و موجب شد یک شبه مجوز حضور همه ی خوانندگان محترم آلبوم مذکور  در آنتن زنده و مرده ی تلویزیون صادر شود و احسان علیخانی و فرزاد حسنی را ترغیب کند که شب سال تحویل مسابقه بگذارند که چه کسی زودتر و اولین بار فلان خواننده را روی آنتن آورده است...!

کاش این رفقای انصارحزب الله ما که آن روز کذا، آن تجمع عجیب و غریب را مقابل ارشاد بر پا کردند سایر محصولات و فضاهای فرهنگی را هم رصد می کردند. هر چند چه حاصل از اين تجمعات؟! باز هم دمِ غيرتشان گرم...

۴. دو سال و نيم بيشتر ندارد. نگاه عاقل اندر سفيهي مي كند و مي كند:« بلوزتون چقدر قشنگه!» فکر می کنم سه ساله که بودم به عقلم می رسید درباره ی بلوز کسی نظر بدهم؟!

۵. مسیر نقد تلویزیون ایران واقعا بن بست است. به گمانم «فراخوان نقد» ی که داده ایم آخرین کار جدی ام در این مسیر بن بست باشد. اگر کسی بدون هیچ گونه اطلاعی از ساز و کار درونی سازمان صدا وسیماُ فقط ۲۴ ساعتُ همه ی شبکه های تلویزیونی را رصد کند می فهمد که اندکی عقل مدیریتی پشت این همه برنامه وجود ندارد!

سه شبکه ی تلویزیونی سه بار «بی پولی» را پخش کردند و هر بار با یک تدوین جدید! سکانس هایی از «ورود آقایان ممنوع!» در شبکه ی نمایش پخش شد که هرگز به ذهنم خطور نمی کرد در قاب تلویزیون ببینم. «استرالیا» هم پخش شد.شقایق دهقان و بهاره رهنما در شب سال تحویل به عنوان الگوهای زن موفق روی صندلی برنامه ی نامداری نشستند. طبق فتوای جدید فرزاد حسنیُ بهنوش بختیاری حتما به بهشت می رود.  دمِ شبكه دو گرم كه زنانه-مردانه كرده بود ميهماني شبانه اش را! البته عليخاني گير داده بود به نامداري كه چه رنگي را دوست دارد و كمي بعد ابراز خوشحالي كرد كه نامبرده شال قرمز پوشيده است! خانواده شهيد تراز تلويزيون نيز معرفي شد؛ خانواده شهيدي خوب است كه به هيچ چيز كاري نداشته باشد، انقلاب و اسلام كيلويي چند؟! همين قدر كه بچه اش قرباني وطن (؟!) شده و الان ما را بخنداند،‌مخلصش هستيم. آخوند هم همين كه خوش تيپ باشد،‌لبخند بزند و  گرفتاري هاي آدم هاي قصه را حل كند، مثلا دو كبوتر عاشق را به هم برساند، آخوند خوبي است. خنده بازار هم چنان پيش قراول و مورد حمايت است. تلويزيون حق دارد تمام سرمايه فرهنگي را «عموقناد» برای خود دست و پا کرده با مسخره کردن او به آن شیوه ی زننده به باد بدهد.

واقعا آدم کجای این تلویزیون ی به سیم آخر زده ی بی سر و سامانِ ناشنوا را نقد كند؟! مردم را ترغيب كنيم تلويزيون نبينند كه چه ببينند؟ «شام ایرانی» ببینند که کلاس عملی «اپیکوریسم» است؟!

۶. نشسته ام «خانمی که شما باشی» می بینم. بیش از هر چیز درگیر حرکات و رفتار نامداری ام و سعی می کنم صحت و سقم نظریه ای را که کسی درباره اش گفته بسنجم. این قدر بد روی صندلی نشسته که تمام حواسم به مدل نشستنش است. پدری خانواده که می آید روبروی تلویزیون جدا رویم نمی شود مشترکا برنامه را ببینیم! می زنم شبکه خبر!

۷. ۳ ساله است. زل می زند در چشم های مادرم و نوک زبانی می گوید:« اگه بگی اسمت چیه بهت جایزه می دم ها!!!» بچه های امروز، واقعا استثنایی اند!

۸. چه بود رمز و راز دعای فرج، ابتدای تبریک عیدانه ات آقا؟


موضوعات مرتبط: فرهنگ و رسانه، بچه ها
[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 15:48 ] [ محدثه پيرهادي ]

1-       در یک نگاه ریشه ای عصبانیت و واکنش تند حزب الله به برنامه ی یکشنبه شب «پارک ملّت» را می توان محصول سیاست های غلط و بزدلانه ی مدیران تلویزیون در نادیده گرفتن خواسته ها و عدم انعکاس صدای حزب الله دانست. گزاره ای که شهیدی فرد برای توجیه آن چه در برنامه اش رخ داد به کار برد («رسانه ملی باید منعکس کننده ی نگرش های متفاوت موجود در جامعه باشد») در رسانه ای که خود را ملّی می نامد به هیچ عنوان عملیاتی نشده است. این عملیاتی نشدن البته به معنای آن نیست که مثلا گروه های سیاسی یا احزاب و جمعیت ها سهم مساوی در رسانه ملی ندارند؛ ماجرا بنیادی تر از این هاست و به این معنا که اساسا نیروهای اصیل معتقد به انقلاب یا با تعبیر دقیق تر « اهالیِ 9 دی» در آنتنِ عادی تلویزیون سهمی ندارند و تلویزیون خود را موظف به انعکاس خواسته ها و مطالبات فرهنگی، سیاسی و اجتماعی آنان نمی داند. به جز معدودی از برنامه های هر از گاهی که جزء استثنائات تلویزیون محسوب می شوند، کدام برنامه نماینده ی خیل کثیر حزب الله است؟ کدام سریال، کدام برنامه ی ترکیبی و کدام مجری تلویزیونی گفتمان امام و رهبری را نمایندگی می کند؟ تلویزیون ایران که طبق رهنمود رهبری باید «منعکس کننده ی اصول اساسی اسلام انقلابی» و «ارائه دهنده ی عالی ترین و زیباترین مفاهیم انقلاب» باشد در کدام محصول خود به این رویکردِ راهبردی عمل کرده که اکنون ادعای چندصدایی در رسانه را پیش می کشد؟ آیا می توان صدای انقلاب را در «رسانه ی ملی» نشنید و از شنیدن صدای منتقد انقلاب لذّت برد؟!

قطعا اگر تلویزیون ایران یا برنامه ی شبانگاهی اش، «پارک ملت»، در مسیر خود و به عنوان بخشی از تریبون رسمی نظام، رویکردی انقلابی می داشت، شنیدن صحبت های دکتر افروغ این قدر سخت و واکنش برانگیز نمی نمود و طبق ادعای شهیدی فرد در حدّ و قواره ی «یکی» از صداهای موجود در جامعه تقلیل می یافت. اما آیا در پازل «پارک ملت» سخنان دکتر افروغ این گونه معنا می شود؟ کافیست نوع مواجهه ی شهیدی فرد با سایر میهمانان ویژه اش مورد مداقه قرار گیرد. مقایسه ی نوع مواجهه ی منتقدانه و چالشی شهیدی فرد با افرادی مانند حسین شریعتمداری، مسعود ده نمکی، جمال شورجه و سردار نقدی در مقابل تعامل آرام و کم چالش وی با کسانی مانند محسن رضایی، محسن رفیق دوست، رضا میرکریمی، سیدمهدی شجاعی، رضا امیرخانی، دکتر گلابچی و خیلی های دیگر (که از منظر گفتمان انقلابی نقدهای جدی به منش و نگرششان وجود دارد) نشان می دهد شهیدی فرد و مدیران تلویزیون بیش از آن که دغدغه مند گفتمان انقلاب اسلامی باشند احتمالا به ژست روشنفکرانه و بی طرف خود می اندیشند. شنیدن صحبت های دکتر افروغ در این پازل و با این پیشینه قطعا نمی تواند همراهی و سپاس دغدغه مندان انقلاب را بر انگیزد! تصور کنید همین گفتگو در «راز» و با کامنت ها و بحث های چالشی «نادر طالب زاده» اتفاق می افتاد. واکنش ها چه بود؟

2-      «نگاه سیاسی به عرصه ی فرهنگ و اندیشه و هنر» یقینا از جدی ترین آسیب های فضای نخبگانی کشور است. بسیاری از مدیران ارشد و غیر ارشد فرهنگی کشور (در وزارت ارشاد و رادیو-تلویزیون و سازمان تبلیغات و ...) دچار و مبتلا به همین آسیبند. عملکرد وزارت ارشاد در اعطای مجوز به برخی فیلم های خاص و برخی قربان صدقه رفتن هایشان برای برخی افراد معلوم الحال و حتی راهبردها و عملکرد مدیریتی و رسانه ای مدیران تلویزیون یا رویکرد بسیاری از سایت ها، روزنامه ها و خبرگزاری ها در همین چارچوب قابل تحلیل است.

نگاه سیاسی به عرصه ی فرهنگ از دو جهتِ مهم آسیب زاست. اول آن که امکان ارزیابی و قضاوت درست و منصفانه پیرامون افراد و آثار فکری-فرهنگی شان را از انسان سلب کرده و به این واسطه امکان دیدن بسیاری از فرصت های مهم و فرصت آفرینان را از بین می برد؛ و دوم آن که انتقاد را در دایره ی حساسیت های هیجانی نسبت به اشتباهات سطحی و شکلی منحصر کرده، امکان ارزیابی دقیق و عالمانه را به صفر می رساند. این نوع از انتقادِ صرفا سیاسی در صورت تبدیل شدن به یک روندِ دنباله دار، راه را برای برخی بداخلاقی ها هموار می کند؛ زیرا در این رویکرد بیش از آن که نقد و ارزیابی واقعیتِ رخ داده (گفتگو، اثر هنری یا هر چیز دیگر) مهم باشد، حذف و طرد افراد دارای اصالت دانسته می شود. (مواجهه ای که فقط مناسب کسانی است که پا را از مرزهای اصولی و عقیدتی نظام فراتر گذاشته اند.)

بخشی از آنچه در مورد برنامه ی یکشنبه شب پارک ملت اتفاق افتاد ناشی از همین رویکرد ناقص و معیوب است. متن منتشر شده از صحبت های افروغ در سایت ها و روزنامه ها و یا تنها فیلم منتشره از آن برنامه، دارای تقطیع های جهت داری است که محتوای گفتگو را در پاره ای موارد زیر و رو کرده است. برای مثال دو جمله ی زیر را مقایسه کنید:

«امام(ره) قریب به این مضمون می فرمایند اگر احدی از آحاد جامعه بخواهد رهبر را استیضاح کند حق دارد و رهبر باید پاسخ بگوید و اگر پاسخی نداشت خود به خود معزول است.»

«اگر احدی از آحاد جامعه بخواهد رهبر را استیضاح کند حق دارد و رهبر باید پاسخ بگوید و اگر پاسخی نداشت خود به خود معزول است.»

جمله ی اول جمله ای است که در واقعیت گفتگو بیان شده و دومی (با یک حذف کوتاه اما مهم!) چیزی است که در فیلمِ منتشر شده در سایت ها شنیده می شود. با دانستن این که جمله ی مذکور سخنی از امام (ره) است حتی معنای سرتکان دادن های ممتدّ و «بله» گفتن های شهیدی فرد پس از این جمله نیز متفاوت می شود. و چنین است اکثر تقطیع هایی که در این فیلم اِعمال شده است.

دکتر افروغ مدت هاست با سرتیترِ نه چندان دقیقِ «نقد درون گفتمانی» (که به قول یکی از اساتید معلوم نیست درونِ کدام گفتمان است! ) مسایل متعدد و شاذّ ی را در رسانه ها طرح می کند؛ مسایل و شبهاتی که در گفتمان انقلاب اسلامی پاسخ های روشن و دندان شکنی دارد. چرا نخبگان جوان انقلابی به جای از کوره در رفتن و نسبت دادن نسبتِ نه چندان دقیقِ «هتک حرمت» بر پاسخ مستدلّ به این تحلیل ها تمرکز نمی کنند؟!

مهم تر از این، آیا بدترین اتفاقِ ماه های اخیر تلویزیون ایران، پارک ملتِ دکتر افروغ بود؟! شکی نیست که تاثیر فرهنگی عمیقِ انگاره های مستتر در سریال ها و مجموعه های نمایشی یا بازتاب های ناقص تلویزیون از ایران و جهان که به شکل گیری «تصاویر اجتماعیِ» غیر منطبق با واقعیت در اذهان عمومی مردم می انجامد بسیار پر خطرتر از چند جمله ی یک استاد دانشگاه در یک برنامه ی گفتگومحور تلویزیونی است. اما چرا این مواردِ مساله ساز، محور اعتراضات هماهنگ و فراگیر قرار نمی گیرد؟ آیا ما نیز به سیاست زدگی مدیران فرهنگی دچار نشده ایم؟     

3-     عقب نشینی سریع و آشکار تلویزیون و محمدرضا شهیدی فرد و راه انداختن نهضت دو شبه ی «ماستمالیزاسیون» در پارک ملت (که شاید در شب های بعد نیز ادامه داشته باشد) نشان داد خواست و اراده ی حزب الله می تواند تلویزیون را به عقب نشینی و تمکین از اراده ی انقلابی وادار کند. روی غم انگیز این سکه آن است که این پتانسیل عظیم انقلابی تنها در مواردی به کار می افتد که «کارد به استخوان رسیده باشد » و خراش های عمیق، موثر و زهرآگین اکثر درام های تلویزیونی بر پیکر فرهنگ ایرانی- اسلامی نادیده گرفته می شود. حساسیت و غلیان احساسات حزب الله درباره ی اصل اصیلِ ولایت فقیه یقینا برکتی است که شایسته ی شکر و مایه مسرّت است، اما چرا دامنه ی این حساسیت ها و واکنش ها، توصیه ها و حساسیت های رهبری پیرامون صداو سیما را در بر نمی گیرد؟ و کمر به اجرا و تحقق خواست ها و آرمان های ایشان نمی بندد؟ رهبری گرانقدر انقلاب بارها در مورد «تقویت ارکان خانواده در سریال های سیما»، «آرامش بخشی به ذهن مخاطب»، «جلوگیری از ترویج سکولاریسم و دین زدایی در مجموعه های نمایشی»، «القای پیام های درست به صورت غیر مستقیم»، «دامن زدن به فضای همدردری با فقیران» و صدها مورد دیگر به مسئولان رادیو و تلویزیون هشدار، تذکر و راهبرد  داده اند. تذکراتی که هر روز، بارها در جریان پخش سریال ها و سایر برنامه های تلویزیونی زیرپا گذاشته می شود و تاثیرات مخرب فرهنگی و رفتاری متعددی را  در مخاطبین خود بر جای می گذارد. جریان پر جوش و خروش حزب الله تاکنون درباره ی محقق نشدن این منویات و راهبردها چه کرده است؟

هر چند در پارک ملتِ دیشب نهایتا اشاره و گلایه ای کنایه آمیز از «گروه های فشار» صورت گرفت اما دست و پای لرزان شهیدی فرد در دو برنامه ی گذشته ی پارک ملت، علی الخصوص نطق 7-8 دقیقه ای شب گذشته اش در دفاع از ولایت فقیه نشان داد می توان تلویزیون را وادار به عقب نشینی کرد و به مدیرانِ خیالاتی تلویزیون اثبات کرد که گفتمان انقلابی و حزب اللهی هم چنان پر طرفدارترین و پر جمعیت ترین گفتمان در جامعه ی ایران است. این اثبات، منوط به رصد عالمانه و هوشمندانه ی رسانه ای است که قرار است «صدا» و «سیما» ی انقلاب اسلامی باشد...    


موضوعات مرتبط: فرهنگ و رسانه
[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 15:25 ] [ محدثه پيرهادي ]

1-      تلویزیون ایران که این روزها رسانه ی ملی نامیده می شود، باید تریبون کدام صدا باشد؟ باید کدام فکر و ایده را تبلیغ کند؟ آیا شرایط مطلوب برای یک رسانه ی «ملی» آن است که «بی طرف» باشد و همه صداهای موجود در جامعه را با یک ضریب نمایندگی کند ؟ آیا کارکرد تلویزیون صرفا ایجاد فضایی آزاد و مساوی برای طرح تمامی دیدگاه هاست؟ یا باید جای خود را در این دسته بندی ها بیابد؟ اگر اصالت با «تعیین موضع» است، تلویزیون باید در کجای این گردونه بایستد؟ باید طرف کدام دیدگاه را بگیرد و مبلغ کدام ایده باشد؟

سوالات فوق و سوالات مشابه آن جواب های روشنی دارد. اگر تلویزیون ایران «صدا» و «سیما» ی انقلاب اسلامی است و اگر رسانه ملی ایرانیان است و اگر تعلقی به نظام مستقر جمهوری اسلامی دارد،  باید در جهت تبلیغ و ترویج ایده ها و انگاره های همسو با انقلاب اسلامی عمل کند. این البته بدان معنا نیست که تلویزیون شبانه روز در حال تکرار زبانی شعارهای انقلابی باشد، و یا به طور مداوم سخنرانی هایی در حمایت از انقلاب و نظام به روی آنتن بفرستد؛ همان گونه که بدان معنا نیست که دیگر صداها در تلویزیون دیده و شنیده نشود، بلکه بدان معناست که برآیند کلی و نهایی عملکرد تلویزیون باید به تقویت و تایید انقلاب اسلامی و انگاره های مرتبط و همسو با آن منتهی شود. این «باید» هم براساس تعریف قانونی صدا و سیمای جمهوری اسلامی و هم براساس مولفه های مشخص شده از جانب امام(ره) و رهبری قابل اثبات است.

2-       «پارک ملت» یقینا از مهم ترین برنامه های گفتگو محور تلویزیون در حال حاضر است. این اهمیت بیش از هر چیز مدیون هوشمندی و تسلط شهیدی فرد، مجری و تهیه کننده ی این برنامه است. شهیدی فرد در سال های حضورش در تلویزیون و رادیو نشان داده که رسانه را به خوبی می شناسد و فوت و فن کار در رسانه را بلد است. پارک ملت نیز آیینه ی همین تسلط و هوشمندی اوست. مستندهای متنوع و عموما خوش ساختی که از یکسال قبل ساخته شده و در صف انتظار برای نمایشند، دکور خلوت و آرامش بخشی که بهترین بستر برای یک میهمانی شبانه است، دعوت از چهره های معروف و سرشناسی که کمتر در گفتگوهای مفصل تلویزیونی حاضر شده اند و ده ها آیتم دیگر همگی در خدمت شهیدی فرد قرار گرفته اند تا پارک ملت او در حد و اندازه ی یک talk show  موفق تلویزیونی ظاهر شود. اما پارک ملت نماینده ی کدام صدای جامعه است؟ آیا همان گونه که ادعا می کند منعکس کننده ی خواستها و دیدگاه های ملت ایران است؟ شهیدی فرد خود را نماینده ی کدام «ملت ایران» می داند؟

3-      عملکرد چندماهه ی شهیدی فرد در پارک ملت نشان می دهد او علاقه ی بسیاری دارد که خود را به عنوان فردی میانه رو بشناساند. او دیندار است، انقلاب و امام (ره) و رهبری را دوست دارد، برخلاف بسیاری از مجریان تلویزیون ابایی ندارد که رهبری را به سبک و سیاق ولایتی ها «آقا» خطاب کند، اما دامنه ی انقلابی گری او در کار رسانه ای اش به همین جمله ختم می شود. او برنامه ی خود را به پازل ناموزونی از دیدگاه ها، رویکردها و ایده های گوناگون تبدیل کرده و در این میان تمرکز خود و برنامه اش را بر موضوعات «خنثی» و «بی جهت» قرار داده است.

 در برنامه ی شهیدی فرد، دلسوزی برای «خرسهای قهوه ای» مهم تر از «کودکان آواره ی فلسطینی» است؛ اسب سواری ، پینت بال و مسابقه ی اتومبیل رانی به زعم او و همکارانش از تفریحات سالم «مردم ایران» (!!!) است؛ صرف وقت یک جراح معروف وطنی برای درمان مجاری ادراری سگ ها(!) قصه ای لطیف و استثنایی است؛ ضریب اهمیت فوتبال بسیار بیشتر از هنرمندان و نویسندگان انقلاب اسلامی است؛ «ملت ایران» ی که در استان های گوناگون کشور زندگی می کنند بیش از آن که خواست ها، مطالبات و اولویت هایشان مهم باشد در حد و قواره ی یک جمعیت متفاوت با «ما» (تهرانی ها یا طبقه ی متوسط شهری) طرح می شوند، زندگی شان چون با ما متفاوت است جذاب و نمایشی است و گاهی خوب است مستندی از زندگی آنان دیده شود یا موسیقی شان بزم عیدانه مان را تکمیل کند.

شهیدی فرد رویکرد میانه ی خود را در انتخاب میهمانان و گفتگو با آنان نیز حفظ کرده است. میهمانان اختصاصی و ویژه ی «پارک ملت» اکثرا کسانی اند که یا میانه اند و یا اکنون خود را در موضع میانه روی قرار داده اند بدون آن که با دیدگاه ها و عملکرد گذشته شان تعیین تکلیف کنند. محسن رضایی، محسن رفیق دوست، رضا میرکریمی، سیدمهدی شجاعی، رضا امیرخانی، دکتر گلابچی و خیلی های دیگر از کسانی اند که در جایگاه میهمان ویژه ی پارک ملت، تریبونی اختصاصی در اختیار داشتند تا بدون آنکه اندکی نقد شوند، متکلم وحده ی آنتن زنده ی شبکه ی ملی باشند.

البته سوی دیگر این قصه که آن را جالب تر می کند، موضع انتقادی شهیدی فرد در مقابل کسانی مانند حسین شریعتمداری و سردار نقدی است که موضع روشنی دارند و به عنوان چهره هایی انقلابی و مکتبی شناخته می شوند. مثلا جملات پایانی شهیدی فرد در گفتگو با سردار نقدی که :«برای شما آرزوی توفیق دارم و امیدوارم آن محبوبیتی که بسیج در دوران دفاع مقدس داشت در شرایط فعلی هم ادامه پیدا کند و برخی اتفاقاتی که ممکن است ذهنیت های منفی ایجاد کند را همه مراقب باشیم که اتفاق نیفتد.» هر چند منعکس کننده ی دیدگاه انتقادی شهیدی فرد (یا برخی مخاطبینی که وی خود را نماینده ی آنان می داند) محسوب شده و به خودی خود فاقد اشکال است، اما همنشینی آن با ژست های منفعل و گاهی ذوق زده ی شهیدی فرد در برابر میهمانان میانه اش قابل تامل است. گویی مجری مشهدی پارک ملت تمام همّ و غم خود را بر «نقد حداکثری خودی ها» و « تایید حداکثری میانه ها» اختصاص داده است.

می توان حدس زد که انگاره ی شهیدی فرد متاثر از بسیاری از مدیران سازمان «در اقلیت بودن انقلابی ها و حزب اللهی ها» و لزوم جذب میانه ها و میانه روهایی است که از انقلابی گری خسته شده اند. اما براستی کدام رخداد فرهنگی، اجتماعی یا سیاسی در تاریخ معاصر ایران این انگاره را تایید می کند؟ آیا می توان برای همیشه در «میانه» ایستاد و آنتن انقلاب اسلامی را به جذب «میانه روهای خیالی» اختصاص داد؟!    


موضوعات مرتبط: فرهنگ و رسانه
[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 18:59 ] [ محدثه پيرهادي ]

درباره ی جشنواره عمار و فیلم هایش چند جور می توان نوشت. درباره ی برخی بی نظمی های جشنواره که انگار جزء لاینفک جشنواره ها هستند، یا درباره ی DVD های خش داری که کاملا خود جوش 10-15 دقیقه از فیلم 40 دقیقه ای را حذف می کردند، یا درباره ی اطلاع رسانی و تبلیغات ضعیف جشنواره یا خیلی اتفاقات دیگر.

می توان درباره ی پژوهش ضعیف مستند «طالقانی» نوشت و روایت ناقصی که از زندگی سید محمود طالقانی ارائه نمود؛ یا ساختار قوی و موسیقی متناسب همین اثر. یا «روایت نحل» و روایت جذاب و جدیدش از زندگی طلاب مبلغ مناطق محروم. یا سوالات لوس و کلیشه ای مصاحبه کننده ی «نماز جمعه ی تاریخی» که ایده ی خوب فیلم را از بین برده بود.( مثلا وقتی نماز می خوانی چه احساسی داری؟) یا نکات خوب و بد خیلی از فیلم های دیگر جشنواره. اما چند نکته هست که اشاره به آنها ضروری تر و مهم تر است:

1.      این که یک جشنواره ی فیلم مردمی در سال اول با 18 فیلم برگزار شود و در سال دوم این تعداد را به 300 و اندی فیلم برساند نشان می دهد در هدف اصلی اش (که هدف تمامی جشنواره ها به طور عام است) یعنی استعدادیابی و جهت دهی به آثار فیلم سازان موفق عمل کرده است. چه کسی تصور می کرد پرده های سینما فلسطین روزی از همین روزها رنگ فیلم هایی از جنس فیلم های «عمار»، با دغدغه های انقلابی و عدالتخواهانه را ببیند؟!

2.      فیلم های پخش شده در این جشنواره نشان می دهد «تصور» یا «تبلیغ ناجوانمردانه» ی مدیران سیما علیه نیروهای فرهنگی جبهه ی انقلاب که «کار بلد نیستند» یا «هنر را نمی شناسند» یا « با ما همکاری نمی کنند» تصور و تبلیغی نادرست و خلاف واقع است. جشنواره ی عمار اثبات کرد استعدادهای بالقوه و بالفعل بسیاری در نیروهای انقلاب وجود دارد که اگر اراده ای در مدیران تلویزیون ایران وجود داشته باشد، می تواند به داشته های اندک تلویزیون  در حیطه مستند بیفزاید. به جرات می توان گفت ضعیف ترین آثاربه نمایش درآمده در جشنواره ی عمار از بسیاری مستند های بی معنای شبکه ی مستند تلویزیون، یا حتی مستندهای کسل کننده ی «پارک ملت» جذاب تر و خوش ساخت ترند. تلویزیونی که برای «خرسهای قهوه ای» ، «حیوانات جنگل های آمازون»، «ترشی های رنگارنگ استانهای شمالی کشور»، «طبیعت تاجیکستان»، آموزش غذاهای محلی فلان کشور همسایه» ، «ورزش نه چندان معمول پینت بال» و «سوارکاری» و هزاران سوژه ی بی نمک دیگر آنتنی اختصاصی در نظر می گیرد، چرا برای روایت زندگی طلاب مبلغکه دارای صحنه های بکر ارتباط طلاب با مردم مناطق محروم کشور است ارزش هنری و خبری قایل نیست؟! کودکان عراقی، طبیب گیاهی «آیین بوعلی»، حواشی نماز جمعه ی رهبری در خرداد 88 و صدها موضوع دیگر که دستمایه ی آثار مستندسازان جوان ایرانی قرار گرفته است چرا جایی در قاب تلویزیون ندارند؟ جشنواره ی عمار بار دیگر اثبات کرد به مدیران تلویزیون ایران خیلی هم نباید خوش بینانه نگریست...!

3.      هر سال جشنواره ی فیلم فجر که تمام می شود بسیاری از نیروهای فرهنگی جبهه ی انقلاب داد و فریادشان به هوا می رود که « این چه جشنواره ی فجری بود؟» و «فجرش کجایش بود؟!» سالهاست مکتبی ها و انقلابی ها با طیب خاطر از سالن های جشنواره فجر بیرون نمی آیند و عین دعه روز را غصه می خورند، نقد می کنند، ناله می کنند و گاهی غر می زنند! البته این غر زدن ها پربیراه هم نیست. گویی سالهاست همه پذیرفته اند که جشنواره ی بهمن ماهی جمهوری اسلامی فقط در عنوانش نام فجر انقلاب اسلامی را یدک می کشد و سهم معتقدان به انقلاب از جشنواره ی هر سال معمولا حسرت است...! در چنین شرایطی وقتی جشنواره ای مانند «عمار» برگزار می شود طبیعی است که این نیروهای غصه خورده و نقاد ذوق زده شوند! جشنواره ای برگزار می شود که موضوعش انقلاب اسلامی است، شرکت کنندگانش عناصر فرهنگی و جوان انقلابی اند، و فیلم هایش نه بی تفاوت به انقلاب که همراه با انقلاب است. پس چرا جوش و خروش دامن جریان انقلاب را نگرفته است؟! اگر امروز صندلی های سالن 1 و 2 سینما فلسطین خالی مانده است و اگر خیلی از فیلم های «عمار» با تعداد اندک مخاطب به نمایش در می آید و اگر سالن های سینما فلسطین از تعداد بالای جمعیت منفجر نمی شود، مقصر نه دولت است، نه اصلاحات، نه سکولارها و نه وزارت ارشاد. مقصر ِ این صندلی های خالی خود بچه های انقلابند که بیش از آنکه به استفاده از فرصت ها فکر کنند در اندیشه ی نقد های تازه شان به فیلم های جدید جریان روشنفکری اند...!

جشنواره ی عمار تمام شد؛ اما شواهد نشان می دهد بهار فرهنگی –هنری انقلاب اسلامی در راه است....    

[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 13:4 ] [ محدثه پيرهادي ]

بلاخره "سعادت آباد" را دیدم. این "بلاخره" البته نه از جهت اشتیاق برای دیدن فیلم که از باب کنجکاوی برای کشف علت این بود که چطور می شود مهناز افشار سیمرغ بهترین بازیگر جشنواره فجر را از آن خود کند! البته حتی با دیدن فیلم هم جواب این سوال را نگرفتم! 

بازی حسین یاری، فارغ از شخصیت چندش آور بهرام، خیلی خوب بود. امیر آقایی هم بد نبود و خوب توانسته بود به مازیار میری کمک کند که زیرآب غیرت و مردانگی را بزند! و البته تنها شخصیت فیلم بود که آدم می توانست کمی بفهمدش. خصوصا در سکانس تراس با لیلا حاتمی.

فیلم این قدر کثیف و تهوع آور است و این قدر سیاه و تلخ و آبکی روایت می شود که حتی پایان مثبت فیلم چیزی را عوض نمی کند. جدای از روابط عجیب آدم های قصه (که از میراث های فرهادی برای میری است) به نظرم اولین بار است که میخوارگی به عنوان یک پدیده ی معمولی و اتفاقی ساده در زندگی روزمره نمایش داده می شود. آدم های قصه خیلی ساده شراب می خورند، راجع به زیاد و کم خوردنشان حرف می زنند و میخوارگی را به عنوان جزء عادی سبک زندگی شان معرفی می کنند.

فیلم با آرامش تمام، غیرت را به عنوان پدیده ای مذموم و اعصاب خرد کن زیر سوال می برد و سقط جنین را به یک اشتباه کوچک (آن هم به دلیل پنهان کاری از علی) تقلیل می دهد.

اما مساله ی من همه ی این ها و خیلی چیزهای دیگر نیست. سعادت آیاد نه فیلم مهمی است و نه مخاطب زیادی دارد. مساله ام یک بام و دو هوای ارشادی هاست. نمی فهمم که بر طبق کدام استدلال "گزارش یک جشن" در پیچ و خم اکران گیر می کند اما سعادت آباد به راحتی و در بهترین سینماها روی پرده می رود؟ مضمون فیلم میری "سبز" تر است یا فیلم حاتمی کیا؟! میری بیشتر برادری اش را اثبات کرده یا حاتمی کیا؟ یام سعادت آباد مخرب تر است یا پیام گزارش یک جشن؟

انگار دستی هست که مخالفان را در آغوش می فشارد و دوستان کمی مردد را با جدیت به سوی پرتگاه هل می دهد...


پ. اگر زندگی جریان طبیعی داشت علی القاعده این وبلاگ پست مفصلی پیرامون وضعیت سفید می داشت! هفته ی آخر سریال، این قدر خوش گذشت که یک شب در میان برای آقای مقدم دوست پیامک تشکر فرستادم! نوشتن راجع به وضعیت سفید بماند برای زمان برنامه ی پیش رو...              

پ۲: برای رفقایی که جریان بداخلاقی رسانه ای را می دانند بگویم که "خدا گر ز حکمت ببندد دری   ز رحمت گشاید در دیگری". اتفاقات خوبی دارد می افتد... 

[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 3:51 ] [ محدثه پيرهادي ]
۱- من نقد می کنم.

۲- من حق دارم همه را هر طور دوست دارم نقد کنم.

۳- اگر کسی نقد مرا نپذیرد، بی منطق است.

۳- هیچ کس حق ندارد مرا نقد کند.

۴- هر کس مرا نقد می کند باید همان طور که من دوست دارم نقد کند.

۵- هر کس مرا آن طور که دوست ندارم نقد کند غرض و مرض دارد.

6- هر کس مرا آن طوری که دوست ندارم نقد کند، بی منطق و «بداخلاق رسانه ای» است.

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 19:30 ] [ محدثه پيرهادي ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

قضایم اسیر رضا می پسندد
رضایم به آنچه قضا می پسندد
چرا دست یازم چرا پای کوبم
مرا خواجه بی دست و پا می پسندد..!
امکانات وب