براي آنچه مي گوييم و آنچه نمي گوييم بازخواست مي شويم !! |
1- در یک نگاه ریشه ای عصبانیت و واکنش تند حزب الله به برنامه ی یکشنبه شب «پارک ملّت» را می توان محصول سیاست های غلط و بزدلانه ی مدیران تلویزیون در نادیده گرفتن خواسته ها و عدم انعکاس صدای حزب الله دانست. گزاره ای که شهیدی فرد برای توجیه آن چه در برنامه اش رخ داد به کار برد («رسانه ملی باید منعکس کننده ی نگرش های متفاوت موجود در جامعه باشد») در رسانه ای که خود را ملّی می نامد به هیچ عنوان عملیاتی نشده است. این عملیاتی نشدن البته به معنای آن نیست که مثلا گروه های سیاسی یا احزاب و جمعیت ها سهم مساوی در رسانه ملی ندارند؛ ماجرا بنیادی تر از این هاست و به این معنا که اساسا نیروهای اصیل معتقد به انقلاب یا با تعبیر دقیق تر « اهالیِ 9 دی» در آنتنِ عادی تلویزیون سهمی ندارند و تلویزیون خود را موظف به انعکاس خواسته ها و مطالبات فرهنگی، سیاسی و اجتماعی آنان نمی داند. به جز معدودی از برنامه های هر از گاهی که جزء استثنائات تلویزیون محسوب می شوند، کدام برنامه نماینده ی خیل کثیر حزب الله است؟ کدام سریال، کدام برنامه ی ترکیبی و کدام مجری تلویزیونی گفتمان امام و رهبری را نمایندگی می کند؟ تلویزیون ایران که طبق رهنمود رهبری باید «منعکس کننده ی اصول اساسی اسلام انقلابی» و «ارائه دهنده ی عالی ترین و زیباترین مفاهیم انقلاب» باشد در کدام محصول خود به این رویکردِ راهبردی عمل کرده که اکنون ادعای چندصدایی در رسانه را پیش می کشد؟ آیا می توان صدای انقلاب را در «رسانه ی ملی» نشنید و از شنیدن صدای منتقد انقلاب لذّت برد؟!
قطعا اگر تلویزیون ایران یا برنامه ی شبانگاهی اش، «پارک ملت»، در مسیر خود و به عنوان بخشی از تریبون رسمی نظام، رویکردی انقلابی می داشت، شنیدن صحبت های دکتر افروغ این قدر سخت و واکنش برانگیز نمی نمود و طبق ادعای شهیدی فرد در حدّ و قواره ی «یکی» از صداهای موجود در جامعه تقلیل می یافت. اما آیا در پازل «پارک ملت» سخنان دکتر افروغ این گونه معنا می شود؟ کافیست نوع مواجهه ی شهیدی فرد با سایر میهمانان ویژه اش مورد مداقه قرار گیرد. مقایسه ی نوع مواجهه ی منتقدانه و چالشی شهیدی فرد با افرادی مانند حسین شریعتمداری، مسعود ده نمکی، جمال شورجه و سردار نقدی در مقابل تعامل آرام و کم چالش وی با کسانی مانند محسن رضایی، محسن رفیق دوست، رضا میرکریمی، سیدمهدی شجاعی، رضا امیرخانی، دکتر گلابچی و خیلی های دیگر (که از منظر گفتمان انقلابی نقدهای جدی به منش و نگرششان وجود دارد) نشان می دهد شهیدی فرد و مدیران تلویزیون بیش از آن که دغدغه مند گفتمان انقلاب اسلامی باشند احتمالا به ژست روشنفکرانه و بی طرف خود می اندیشند. شنیدن صحبت های دکتر افروغ در این پازل و با این پیشینه قطعا نمی تواند همراهی و سپاس دغدغه مندان انقلاب را بر انگیزد! تصور کنید همین گفتگو در «راز» و با کامنت ها و بحث های چالشی «نادر طالب زاده» اتفاق می افتاد. واکنش ها چه بود؟
2- «نگاه سیاسی به عرصه ی فرهنگ و اندیشه و هنر» یقینا از جدی ترین آسیب های فضای نخبگانی کشور است. بسیاری از مدیران ارشد و غیر ارشد فرهنگی کشور (در وزارت ارشاد و رادیو-تلویزیون و سازمان تبلیغات و ...) دچار و مبتلا به همین آسیبند. عملکرد وزارت ارشاد در اعطای مجوز به برخی فیلم های خاص و برخی قربان صدقه رفتن هایشان برای برخی افراد معلوم الحال و حتی راهبردها و عملکرد مدیریتی و رسانه ای مدیران تلویزیون یا رویکرد بسیاری از سایت ها، روزنامه ها و خبرگزاری ها در همین چارچوب قابل تحلیل است.
نگاه سیاسی به عرصه ی فرهنگ از دو جهتِ مهم آسیب زاست. اول آن که امکان ارزیابی و قضاوت درست و منصفانه پیرامون افراد و آثار فکری-فرهنگی شان را از انسان سلب کرده و به این واسطه امکان دیدن بسیاری از فرصت های مهم و فرصت آفرینان را از بین می برد؛ و دوم آن که انتقاد را در دایره ی حساسیت های هیجانی نسبت به اشتباهات سطحی و شکلی منحصر کرده، امکان ارزیابی دقیق و عالمانه را به صفر می رساند. این نوع از انتقادِ صرفا سیاسی در صورت تبدیل شدن به یک روندِ دنباله دار، راه را برای برخی بداخلاقی ها هموار می کند؛ زیرا در این رویکرد بیش از آن که نقد و ارزیابی واقعیتِ رخ داده (گفتگو، اثر هنری یا هر چیز دیگر) مهم باشد، حذف و طرد افراد دارای اصالت دانسته می شود. (مواجهه ای که فقط مناسب کسانی است که پا را از مرزهای اصولی و عقیدتی نظام فراتر گذاشته اند.)
بخشی از آنچه در مورد برنامه ی یکشنبه شب پارک ملت اتفاق افتاد ناشی از همین رویکرد ناقص و معیوب است. متن منتشر شده از صحبت های افروغ در سایت ها و روزنامه ها و یا تنها فیلم منتشره از آن برنامه، دارای تقطیع های جهت داری است که محتوای گفتگو را در پاره ای موارد زیر و رو کرده است. برای مثال دو جمله ی زیر را مقایسه کنید:
«امام(ره) قریب به این مضمون می فرمایند اگر احدی از آحاد جامعه بخواهد رهبر را استیضاح کند حق دارد و رهبر باید پاسخ بگوید و اگر پاسخی نداشت خود به خود معزول است.»
«اگر احدی از آحاد جامعه بخواهد رهبر را استیضاح کند حق دارد و رهبر باید پاسخ بگوید و اگر پاسخی نداشت خود به خود معزول است.»
جمله ی اول جمله ای است که در واقعیت گفتگو بیان شده و دومی (با یک حذف کوتاه اما مهم!) چیزی است که در فیلمِ منتشر شده در سایت ها شنیده می شود. با دانستن این که جمله ی مذکور سخنی از امام (ره) است حتی معنای سرتکان دادن های ممتدّ و «بله» گفتن های شهیدی فرد پس از این جمله نیز متفاوت می شود. و چنین است اکثر تقطیع هایی که در این فیلم اِعمال شده است.
دکتر افروغ مدت هاست با سرتیترِ نه چندان دقیقِ «نقد درون گفتمانی» (که به قول یکی از اساتید معلوم نیست درونِ کدام گفتمان است! ) مسایل متعدد و شاذّ ی را در رسانه ها طرح می کند؛ مسایل و شبهاتی که در گفتمان انقلاب اسلامی پاسخ های روشن و دندان شکنی دارد. چرا نخبگان جوان انقلابی به جای از کوره در رفتن و نسبت دادن نسبتِ نه چندان دقیقِ «هتک حرمت» بر پاسخ مستدلّ به این تحلیل ها تمرکز نمی کنند؟!
مهم تر از این، آیا بدترین اتفاقِ ماه های اخیر تلویزیون ایران، پارک ملتِ دکتر افروغ بود؟! شکی نیست که تاثیر فرهنگی عمیقِ انگاره های مستتر در سریال ها و مجموعه های نمایشی یا بازتاب های ناقص تلویزیون از ایران و جهان که به شکل گیری «تصاویر اجتماعیِ» غیر منطبق با واقعیت در اذهان عمومی مردم می انجامد بسیار پر خطرتر از چند جمله ی یک استاد دانشگاه در یک برنامه ی گفتگومحور تلویزیونی است. اما چرا این مواردِ مساله ساز، محور اعتراضات هماهنگ و فراگیر قرار نمی گیرد؟ آیا ما نیز به سیاست زدگی مدیران فرهنگی دچار نشده ایم؟
3- عقب نشینی سریع و آشکار تلویزیون و محمدرضا شهیدی فرد و راه انداختن نهضت دو شبه ی «ماستمالیزاسیون» در پارک ملت (که شاید در شب های بعد نیز ادامه داشته باشد) نشان داد خواست و اراده ی حزب الله می تواند تلویزیون را به عقب نشینی و تمکین از اراده ی انقلابی وادار کند. روی غم انگیز این سکه آن است که این پتانسیل عظیم انقلابی تنها در مواردی به کار می افتد که «کارد به استخوان رسیده باشد » و خراش های عمیق، موثر و زهرآگین اکثر درام های تلویزیونی بر پیکر فرهنگ ایرانی- اسلامی نادیده گرفته می شود. حساسیت و غلیان احساسات حزب الله درباره ی اصل اصیلِ ولایت فقیه یقینا برکتی است که شایسته ی شکر و مایه مسرّت است، اما چرا دامنه ی این حساسیت ها و واکنش ها، توصیه ها و حساسیت های رهبری پیرامون صداو سیما را در بر نمی گیرد؟ و کمر به اجرا و تحقق خواست ها و آرمان های ایشان نمی بندد؟ رهبری گرانقدر انقلاب بارها در مورد «تقویت ارکان خانواده در سریال های سیما»، «آرامش بخشی به ذهن مخاطب»، «جلوگیری از ترویج سکولاریسم و دین زدایی در مجموعه های نمایشی»، «القای پیام های درست به صورت غیر مستقیم»، «دامن زدن به فضای همدردری با فقیران» و صدها مورد دیگر به مسئولان رادیو و تلویزیون هشدار، تذکر و راهبرد داده اند. تذکراتی که هر روز، بارها در جریان پخش سریال ها و سایر برنامه های تلویزیونی زیرپا گذاشته می شود و تاثیرات مخرب فرهنگی و رفتاری متعددی را در مخاطبین خود بر جای می گذارد. جریان پر جوش و خروش حزب الله تاکنون درباره ی محقق نشدن این منویات و راهبردها چه کرده است؟
هر چند در پارک ملتِ دیشب نهایتا اشاره و گلایه ای کنایه آمیز از «گروه های فشار» صورت گرفت اما دست و پای لرزان شهیدی فرد در دو برنامه ی گذشته ی پارک ملت، علی الخصوص نطق 7-8 دقیقه ای شب گذشته اش در دفاع از ولایت فقیه نشان داد می توان تلویزیون را وادار به عقب نشینی کرد و به مدیرانِ خیالاتی تلویزیون اثبات کرد که گفتمان انقلابی و حزب اللهی هم چنان پر طرفدارترین و پر جمعیت ترین گفتمان در جامعه ی ایران است. این اثبات، منوط به رصد عالمانه و هوشمندانه ی رسانه ای است که قرار است «صدا» و «سیما» ی انقلاب اسلامی باشد...
1- تلویزیون ایران که این روزها رسانه ی ملی نامیده می شود، باید تریبون کدام صدا باشد؟ باید کدام فکر و ایده را تبلیغ کند؟ آیا شرایط مطلوب برای یک رسانه ی «ملی» آن است که «بی طرف» باشد و همه صداهای موجود در جامعه را با یک ضریب نمایندگی کند ؟ آیا کارکرد تلویزیون صرفا ایجاد فضایی آزاد و مساوی برای طرح تمامی دیدگاه هاست؟ یا باید جای خود را در این دسته بندی ها بیابد؟ اگر اصالت با «تعیین موضع» است، تلویزیون باید در کجای این گردونه بایستد؟ باید طرف کدام دیدگاه را بگیرد و مبلغ کدام ایده باشد؟
سوالات فوق و سوالات مشابه آن جواب های روشنی دارد. اگر تلویزیون ایران «صدا» و «سیما» ی انقلاب اسلامی است و اگر رسانه ملی ایرانیان است و اگر تعلقی به نظام مستقر جمهوری اسلامی دارد، باید در جهت تبلیغ و ترویج ایده ها و انگاره های همسو با انقلاب اسلامی عمل کند. این البته بدان معنا نیست که تلویزیون شبانه روز در حال تکرار زبانی شعارهای انقلابی باشد، و یا به طور مداوم سخنرانی هایی در حمایت از انقلاب و نظام به روی آنتن بفرستد؛ همان گونه که بدان معنا نیست که دیگر صداها در تلویزیون دیده و شنیده نشود، بلکه بدان معناست که برآیند کلی و نهایی عملکرد تلویزیون باید به تقویت و تایید انقلاب اسلامی و انگاره های مرتبط و همسو با آن منتهی شود. این «باید» هم براساس تعریف قانونی صدا و سیمای جمهوری اسلامی و هم براساس مولفه های مشخص شده از جانب امام(ره) و رهبری قابل اثبات است.
2- «پارک ملت» یقینا از مهم ترین برنامه های گفتگو محور تلویزیون در حال حاضر است. این اهمیت بیش از هر چیز مدیون هوشمندی و تسلط شهیدی فرد، مجری و تهیه کننده ی این برنامه است. شهیدی فرد در سال های حضورش در تلویزیون و رادیو نشان داده که رسانه را به خوبی می شناسد و فوت و فن کار در رسانه را بلد است. پارک ملت نیز آیینه ی همین تسلط و هوشمندی اوست. مستندهای متنوع و عموما خوش ساختی که از یکسال قبل ساخته شده و در صف انتظار برای نمایشند، دکور خلوت و آرامش بخشی که بهترین بستر برای یک میهمانی شبانه است، دعوت از چهره های معروف و سرشناسی که کمتر در گفتگوهای مفصل تلویزیونی حاضر شده اند و ده ها آیتم دیگر همگی در خدمت شهیدی فرد قرار گرفته اند تا پارک ملت او در حد و اندازه ی یک talk show موفق تلویزیونی ظاهر شود. اما پارک ملت نماینده ی کدام صدای جامعه است؟ آیا همان گونه که ادعا می کند منعکس کننده ی خواستها و دیدگاه های ملت ایران است؟ شهیدی فرد خود را نماینده ی کدام «ملت ایران» می داند؟
3- عملکرد چندماهه ی شهیدی فرد در پارک ملت نشان می دهد او علاقه ی بسیاری دارد که خود را به عنوان فردی میانه رو بشناساند. او دیندار است، انقلاب و امام (ره) و رهبری را دوست دارد، برخلاف بسیاری از مجریان تلویزیون ابایی ندارد که رهبری را به سبک و سیاق ولایتی ها «آقا» خطاب کند، اما دامنه ی انقلابی گری او در کار رسانه ای اش به همین جمله ختم می شود. او برنامه ی خود را به پازل ناموزونی از دیدگاه ها، رویکردها و ایده های گوناگون تبدیل کرده و در این میان تمرکز خود و برنامه اش را بر موضوعات «خنثی» و «بی جهت» قرار داده است.
در برنامه ی شهیدی فرد، دلسوزی برای «خرسهای قهوه ای» مهم تر از «کودکان آواره ی فلسطینی» است؛ اسب سواری ، پینت بال و مسابقه ی اتومبیل رانی به زعم او و همکارانش از تفریحات سالم «مردم ایران» (!!!) است؛ صرف وقت یک جراح معروف وطنی برای درمان مجاری ادراری سگ ها(!) قصه ای لطیف و استثنایی است؛ ضریب اهمیت فوتبال بسیار بیشتر از هنرمندان و نویسندگان انقلاب اسلامی است؛ «ملت ایران» ی که در استان های گوناگون کشور زندگی می کنند بیش از آن که خواست ها، مطالبات و اولویت هایشان مهم باشد در حد و قواره ی یک جمعیت متفاوت با «ما» (تهرانی ها یا طبقه ی متوسط شهری) طرح می شوند، زندگی شان چون با ما متفاوت است جذاب و نمایشی است و گاهی خوب است مستندی از زندگی آنان دیده شود یا موسیقی شان بزم عیدانه مان را تکمیل کند.
شهیدی فرد رویکرد میانه ی خود را در انتخاب میهمانان و گفتگو با آنان نیز حفظ کرده است. میهمانان اختصاصی و ویژه ی «پارک ملت» اکثرا کسانی اند که یا میانه اند و یا اکنون خود را در موضع میانه روی قرار داده اند بدون آن که با دیدگاه ها و عملکرد گذشته شان تعیین تکلیف کنند. محسن رضایی، محسن رفیق دوست، رضا میرکریمی، سیدمهدی شجاعی، رضا امیرخانی، دکتر گلابچی و خیلی های دیگر از کسانی اند که در جایگاه میهمان ویژه ی پارک ملت، تریبونی اختصاصی در اختیار داشتند تا بدون آنکه اندکی نقد شوند، متکلم وحده ی آنتن زنده ی شبکه ی ملی باشند.
البته سوی دیگر این قصه که آن را جالب تر می کند، موضع انتقادی شهیدی فرد در مقابل کسانی مانند حسین شریعتمداری و سردار نقدی است که موضع روشنی دارند و به عنوان چهره هایی انقلابی و مکتبی شناخته می شوند. مثلا جملات پایانی شهیدی فرد در گفتگو با سردار نقدی که :«برای شما آرزوی توفیق دارم و امیدوارم آن محبوبیتی که بسیج در دوران دفاع مقدس داشت در شرایط فعلی هم ادامه پیدا کند و برخی اتفاقاتی که ممکن است ذهنیت های منفی ایجاد کند را همه مراقب باشیم که اتفاق نیفتد.» هر چند منعکس کننده ی دیدگاه انتقادی شهیدی فرد (یا برخی مخاطبینی که وی خود را نماینده ی آنان می داند) محسوب شده و به خودی خود فاقد اشکال است، اما همنشینی آن با ژست های منفعل و گاهی ذوق زده ی شهیدی فرد در برابر میهمانان میانه اش قابل تامل است. گویی مجری مشهدی پارک ملت تمام همّ و غم خود را بر «نقد حداکثری خودی ها» و « تایید حداکثری میانه ها» اختصاص داده است.
می توان حدس زد که انگاره ی شهیدی فرد متاثر از بسیاری از مدیران سازمان «در اقلیت بودن انقلابی ها و حزب اللهی ها» و لزوم جذب میانه ها و میانه روهایی است که از انقلابی گری خسته شده اند. اما براستی کدام رخداد فرهنگی، اجتماعی یا سیاسی در تاریخ معاصر ایران این انگاره را تایید می کند؟ آیا می توان برای همیشه در «میانه» ایستاد و آنتن انقلاب اسلامی را به جذب «میانه روهای خیالی» اختصاص داد؟!
درباره ی جشنواره عمار و فیلم هایش چند جور می توان نوشت. درباره ی برخی بی نظمی های جشنواره که انگار جزء لاینفک جشنواره ها هستند، یا درباره ی DVD های خش داری که کاملا خود جوش 10-15 دقیقه از فیلم 40 دقیقه ای را حذف می کردند، یا درباره ی اطلاع رسانی و تبلیغات ضعیف جشنواره یا خیلی اتفاقات دیگر.
می توان درباره ی پژوهش ضعیف مستند «طالقانی» نوشت و روایت ناقصی که از زندگی سید محمود طالقانی ارائه نمود؛ یا ساختار قوی و موسیقی متناسب همین اثر. یا «روایت نحل» و روایت جذاب و جدیدش از زندگی طلاب مبلغ مناطق محروم. یا سوالات لوس و کلیشه ای مصاحبه کننده ی «نماز جمعه ی تاریخی» که ایده ی خوب فیلم را از بین برده بود.( مثلا وقتی نماز می خوانی چه احساسی داری؟) یا نکات خوب و بد خیلی از فیلم های دیگر جشنواره. اما چند نکته هست که اشاره به آنها ضروری تر و مهم تر است:
1. این که یک جشنواره ی فیلم مردمی در سال اول با 18 فیلم برگزار شود و در سال دوم این تعداد را به 300 و اندی فیلم برساند نشان می دهد در هدف اصلی اش (که هدف تمامی جشنواره ها به طور عام است) یعنی استعدادیابی و جهت دهی به آثار فیلم سازان موفق عمل کرده است. چه کسی تصور می کرد پرده های سینما فلسطین روزی از همین روزها رنگ فیلم هایی از جنس فیلم های «عمار»، با دغدغه های انقلابی و عدالتخواهانه را ببیند؟!
2. فیلم های پخش شده در این جشنواره نشان می دهد «تصور» یا «تبلیغ ناجوانمردانه» ی مدیران سیما علیه نیروهای فرهنگی جبهه ی انقلاب که «کار بلد نیستند» یا «هنر را نمی شناسند» یا « با ما همکاری نمی کنند» تصور و تبلیغی نادرست و خلاف واقع است. جشنواره ی عمار اثبات کرد استعدادهای بالقوه و بالفعل بسیاری در نیروهای انقلاب وجود دارد که اگر اراده ای در مدیران تلویزیون ایران وجود داشته باشد، می تواند به داشته های اندک تلویزیون در حیطه مستند بیفزاید. به جرات می توان گفت ضعیف ترین آثاربه نمایش درآمده در جشنواره ی عمار از بسیاری مستند های بی معنای شبکه ی مستند تلویزیون، یا حتی مستندهای کسل کننده ی «پارک ملت» جذاب تر و خوش ساخت ترند. تلویزیونی که برای «خرسهای قهوه ای» ، «حیوانات جنگل های آمازون»، «ترشی های رنگارنگ استانهای شمالی کشور»، «طبیعت تاجیکستان»، آموزش غذاهای محلی فلان کشور همسایه» ، «ورزش نه چندان معمول پینت بال» و «سوارکاری» و هزاران سوژه ی بی نمک دیگر آنتنی اختصاصی در نظر می گیرد، چرا برای روایت زندگی طلاب مبلغکه دارای صحنه های بکر ارتباط طلاب با مردم مناطق محروم کشور است ارزش هنری و خبری قایل نیست؟! کودکان عراقی، طبیب گیاهی «آیین بوعلی»، حواشی نماز جمعه ی رهبری در خرداد 88 و صدها موضوع دیگر که دستمایه ی آثار مستندسازان جوان ایرانی قرار گرفته است چرا جایی در قاب تلویزیون ندارند؟ جشنواره ی عمار بار دیگر اثبات کرد به مدیران تلویزیون ایران خیلی هم نباید خوش بینانه نگریست...!
3. هر سال جشنواره ی فیلم فجر که تمام می شود بسیاری از نیروهای فرهنگی جبهه ی انقلاب داد و فریادشان به هوا می رود که « این چه جشنواره ی فجری بود؟» و «فجرش کجایش بود؟!» سالهاست مکتبی ها و انقلابی ها با طیب خاطر از سالن های جشنواره فجر بیرون نمی آیند و عین دعه روز را غصه می خورند، نقد می کنند، ناله می کنند و گاهی غر می زنند! البته این غر زدن ها پربیراه هم نیست. گویی سالهاست همه پذیرفته اند که جشنواره ی بهمن ماهی جمهوری اسلامی فقط در عنوانش نام فجر انقلاب اسلامی را یدک می کشد و سهم معتقدان به انقلاب از جشنواره ی هر سال معمولا حسرت است...! در چنین شرایطی وقتی جشنواره ای مانند «عمار» برگزار می شود طبیعی است که این نیروهای غصه خورده و نقاد ذوق زده شوند! جشنواره ای برگزار می شود که موضوعش انقلاب اسلامی است، شرکت کنندگانش عناصر فرهنگی و جوان انقلابی اند، و فیلم هایش نه بی تفاوت به انقلاب که همراه با انقلاب است. پس چرا جوش و خروش دامن جریان انقلاب را نگرفته است؟! اگر امروز صندلی های سالن 1 و 2 سینما فلسطین خالی مانده است و اگر خیلی از فیلم های «عمار» با تعداد اندک مخاطب به نمایش در می آید و اگر سالن های سینما فلسطین از تعداد بالای جمعیت منفجر نمی شود، مقصر نه دولت است، نه اصلاحات، نه سکولارها و نه وزارت ارشاد. مقصر ِ این صندلی های خالی خود بچه های انقلابند که بیش از آنکه به استفاده از فرصت ها فکر کنند در اندیشه ی نقد های تازه شان به فیلم های جدید جریان روشنفکری اند...!
جشنواره ی عمار تمام شد؛ اما شواهد نشان می دهد بهار فرهنگی –هنری انقلاب اسلامی در راه است....
بلاخره "سعادت آباد" را دیدم. این "بلاخره" البته نه از جهت اشتیاق برای دیدن فیلم که از باب کنجکاوی برای کشف علت این بود که چطور می شود مهناز افشار سیمرغ بهترین بازیگر جشنواره فجر را از آن خود کند! البته حتی با دیدن فیلم هم جواب این سوال را نگرفتم!
بازی حسین یاری، فارغ از شخصیت چندش آور بهرام، خیلی خوب بود. امیر آقایی هم بد نبود و خوب توانسته بود به مازیار میری کمک کند که زیرآب غیرت و مردانگی را بزند! و البته تنها شخصیت فیلم بود که آدم می توانست کمی بفهمدش. خصوصا در سکانس تراس با لیلا حاتمی.
فیلم این قدر کثیف و تهوع آور است و این قدر سیاه و تلخ و آبکی روایت می شود که حتی پایان مثبت فیلم چیزی را عوض نمی کند. جدای از روابط عجیب آدم های قصه (که از میراث های فرهادی برای میری است) به نظرم اولین بار است که میخوارگی به عنوان یک پدیده ی معمولی و اتفاقی ساده در زندگی روزمره نمایش داده می شود. آدم های قصه خیلی ساده شراب می خورند، راجع به زیاد و کم خوردنشان حرف می زنند و میخوارگی را به عنوان جزء عادی سبک زندگی شان معرفی می کنند.
فیلم با آرامش تمام، غیرت را به عنوان پدیده ای مذموم و اعصاب خرد کن زیر سوال می برد و سقط جنین را به یک اشتباه کوچک (آن هم به دلیل پنهان کاری از علی) تقلیل می دهد.
اما مساله ی من همه ی این ها و خیلی چیزهای دیگر نیست. سعادت آیاد نه فیلم مهمی است و نه مخاطب زیادی دارد. مساله ام یک بام و دو هوای ارشادی هاست. نمی فهمم که بر طبق کدام استدلال "گزارش یک جشن" در پیچ و خم اکران گیر می کند اما سعادت آباد به راحتی و در بهترین سینماها روی پرده می رود؟ مضمون فیلم میری "سبز" تر است یا فیلم حاتمی کیا؟! میری بیشتر برادری اش را اثبات کرده یا حاتمی کیا؟ یام سعادت آباد مخرب تر است یا پیام گزارش یک جشن؟
انگار دستی هست که مخالفان را در آغوش می فشارد و دوستان کمی مردد را با جدیت به سوی پرتگاه هل می دهد...
پ۲: برای رفقایی که جریان بداخلاقی رسانه ای را می دانند بگویم که "خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری". اتفاقات خوبی دارد می افتد...
۲- من حق دارم همه را هر طور دوست دارم نقد کنم.
۳- اگر کسی نقد مرا نپذیرد، بی منطق است.
۳- هیچ کس حق ندارد مرا نقد کند.
۴- هر کس مرا نقد می کند باید همان طور که من دوست دارم نقد کند.
۵- هر کس مرا آن طور که دوست ندارم نقد کند غرض و مرض دارد.
6- هر کس مرا آن طوری که دوست ندارم نقد کند، بی منطق و «بداخلاق رسانه ای» است.
می گویند هنرمند جماعت اهل کار سفارشی نیست! البته این جمله، از آن حرف هاست که فقط می گویند و چندان هم جدی نیست! اما بهرحال از آنجایی که بنده هنرمند نیستم و خود را هم چنان بین جامعه شناسْ جماعت تعریف می کنم، این پست سفارشی را بعد مدت ها مهجوریت این وبلاگ معظم تقدیم می کنم!
من در کلاس های فیلمنامه نویسی راه شرکت می کنم. سه ماه می شود که پنج شنبه ها مسیر خاطره انگیز خیابان 16 آذر تا ضلع شمالی دانشگاه تهران را به مقصد ساختمان آجرنمای «دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی» ، (همان راه خودمان) طی می کنم و پله های آهنی گرد کنار ساختمان را تا طبقه ی سوم بالا می روم. اینجاست که همیشه مجبور می شوم چادر خاکی و گچی ام را به لطف بنایی تمام نشدنی ساختمان، بتکانم و داخل کلاسی شوم که چند هفته ای است صندلی هایش را گرد چیده اند تا فضا کارگاهی تر شود شاید. این کلاس، همان کلاسی است که با نام هادی پیرمحدث واردش شدم. نامی که در هفته ی دوم کلاس از لیست حضور و غیاب کلاس حذف شد، اما هنوز در برخی پیامک های رفقا برایم تکرار می شود. همان هفته اول کلاس آقای خدایی، مسئول آموزش «راه» فرمودند که ایمیل دوم بنده که با نام خودم ارسال کرده بودم، به دستشان نرسیده و شبهه ای (به تعبیر ایشان) که برای بنده ایجاد شده بی دلیل است. من هم همان هفته اول پذیرفتم و سعی کردم از کلاس پیشرفته ی فیلمنامه نویسی لذت ببرم.
برادران بزرگوارم در جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی (همان «راه» خودمان) دلگیر شده بودند که چرا بعد از نامه ی سرگشاده ی یکی دو پست قبل، حضورم در کلاس را به اطلاع مخاطبان وبلاگ نرسانده ام. (که بدینوسیله رسانده شد.)
اما مساله ی اصلی من، شرکت شخص خودم در کلاس فیلمنامه نویسی نبود؛ مساله ی من انتقاد از نوع مواجهه برخی مجموعه های فرهنگی اصیل جبهه انقلاب اسلامی با جریان عظیم و پتانسیل رو به رشد خواهران جبهه انقلاب اسلامی بود (و هست). این مساله مساله ای نیست که با حضور نصفه و نیمه ی خواهران در برخی کلاس ها رفع شود.
گفتنی هایی هست که جای گفتنش این جا نیست... .
گفتنی های گفتنی این است که «راه» و «جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی» برای من و امثال من فقط یک موسسه فرهنگی نیست؛ خیلی از خاطرات خوب دوران دانشجویی ما (که اواخر دوران اصلاحات بود) و پس از آن در نسبت با این مجموعه (که آن زمان اسامی دیگری داشت) شکل گرفته است. افطاری نوستالژیک دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در سال 83 شاید برای آقای جلیلی یک سخنرانی مانند همه ی سخنرانی ها بود؛ اما برای من و خیلی مثل من که بچه تر از الان مان بودیم هیجان انگیز و خاطره ساز بود؛ آرمان ها، اعتقادات و منویات قلبی مان را (که هر چند در عمق وجودمان بود، اما در مقام نظر و عمل برای ما جوجه دانشجوها مبهم می نمود) شسته رفته و منظم و عملیاتی می شنیدیم.
نشریه ی «سوره» برای ما در فضای سنگین تبلیغاتی اصلاح طلبان و در دوره ای که دیگر «کیهان» خواندن جواب نمی داد، و در دوره ی آرزوی یک نشریه ی خودی را دست گرفتن و در دانشگاه راه رفتن(!) پنجره ی امیدی بود؛ ما با سوره آموختیم که در سالروز تشکیل بسیج، روی برد دانشکده ننویسیم: «بسیج مدرسه ی عشق است.» بنویسیم: «ملتى كه در خط اسلام ناب محمدى- صلى اللَّه عليه و آله- و مخالف با استكبار و پول پرستى و تحجرگرايى و مقدس نمايى است، بايد همه افرادش بسيجى باشند.» و وقتی پیام امام (ره) برای تشکیل بسیج دانشجو و طلبه را می خوانیم «تشکیل هسته های مقاومت در سراسر جهان» را همان قدر ببینیم که «شکوفه های بهار وصل» را. و همه ی قصه های دیگرمان... .
ما آرام آرام بزرگ تر شدیم و یاد گرفتیم کار کردن برای انقلاب را در حدّ و قواره ی خودمان. و سخت شد برایمان دیدن برخی چیزها و شنیدن برخی حرف ها. نمی شود تمام حرف ها را نوشت...که می شود مصداق پرتاب عمودی آب دهان به سمت بالا ...!! ( ادبی تف سربالای خودمان) نمی گویم درباره ی اساتید درجه اول حزب اللهی مان، و در به دری های خودمان و فرصت هایی که به ما داده نشد... .
شاید ما توقع مان زیاد شده. شاید ما اشتباه فکر می کنیم که به جز «مطالعات زنان و خانواده» اگر در عرصه ی دیگری برای آرمانهای انقلاب کاری از دستمان بر می آید، باید وارد عرصه شویم و از عناصر فرهنگی جبهه انقلاب، توقع کمک و حمایت داشته باشیم.
شاید ما توقع مان زیاد است که طرح «دفتر گفتمان رهبری» را (که دو سه محصول درجه یک تولید کرده و در پیچ و خم های اداری یکی از این سازمان های دولتی زمین خورده) ، دست گرفته ایم و با «چه کنم چه کنم» لیست مجموعه های فرهنگی حزب الله را گذاشته ایم روبرویمان و سعی می کنیم مجموعه ای را که ممکن است ما، خواهران را، راه بدهند پیدا کنیم که طرح مان زمین نماند. اشتباه کردیم که چند وقت به طور مداوم لیست را از بالا تا پایین مرور کردیم: دفتر مطالعات جبهه انقلاب فرهنگی، موسسه آوینی، موسسه عاشورا، موسسه اوج، موسسه میثاق و غیره و غیره. و این قدر این در و آن در زدیم که یک حاجی بازاری پیدا شد که حمایت مان کند به شرط آنکه اول خاطرات بچه هم محلی او را که پسر خوبی بوده بنویسیم! و طرح مان یک سال است خاک می خورد و ما غصه ی فرصت های از دست رفته را...
احتمالا ما اشتباه فکر می کنیم که گروه « جبهه ی اقتصادی انقلاب اسلامی» دانشگاه علامه می توانست کاری از پیش ببرد اگر ادامه می یافت!
شاید ما بد فهمیده ایم که جنگ جدی است و هر کس (زن و مرد) هر کاری از دستش بر می آید باید وارد میدان شود. یقینا ما اشتباه می کنیم که فکر می کنیم بهتر بود فضا به نحوی مدیریت می شد که در کلاس های مستندسازی «راه» خانم های کف دانشگاه و حوزه هم حاضر می شدند و نه فقط دو خانم لبنانی و یک خبرنگار شبکه خبر.
احتمالا ما دچار بدفهمی شده ایم که فکر می کنیم تلاش هایی که برای جریان سازی فرهنگی در برادران اتفاق می افتد، به آنها فرصت آزمون و خطا می دهد، خواندن طرحی مثل«مانیفست پرتاب نارنجک» و جانباز نالان را بر می تابد و با این آزمون و خطا به نیروهای انقلاب امکان رشد و بالندگی می دهد، می تواند در مورد خواهران نیز اتفاق بیفتد.
به گمانم ما کج فهمیده ایم که برایمان سوال پیش می آید چرا تا زمانی که یکی از هنرجویان کلاس اشاره نکرده بود نمی دانستیم که اساتید کلاس فیلمنامه نویسی برخی روزهای هفته، در دفتر «راه» به سوالات بچه ها پاسخ می دهند. ما، خیلی چیزها را بد فهمیده ایم... .
یقینا ما (جماعت نسوان) جزء آن گروه هایی هستیم که بعد انقلاب اسلامی پررو شده ایم... .
من، بابت تمام این پررویی ها، عذرخواهی میکنم... ما را ببخشید... .
دكتر دارابي، معاون سيماي جمهوري اسلامي چند ماه پيش در يكي از ديدارهاي صميمانه خود با مديران شبكه سوم سيما گفته بود: «شبكه هاي سيما هيچ گاه نبايد از طنز خالي باشد.» البته دارابي در ادامه، فاخر بودن، پرهیز از هجو و تمسخر و محتوامحوری را سه ویژگی لازم برای ساخت تولیدات طنز در سیما دانسته و خواستار پيشتازي شبكه 3 در توليد اين گونه برنامه ها شده بود.
اين جملات نشان دهنده سياست راهبردي مديران سيما در توليد و پخش مجموعه هاي طنز است؛ سياستي كه به نظر مي رسد مورد استقبال جدي شبكه هاي سيما قرار گرفته است.
در اين ميان، شبكه سوم (شبكه مورد مخاطب دارابي) پيشتازي خود را در اين عرصه حفظ كرده و با نمايش دو سريال طنز و مجموعه تركيبي «خنده بازار» پايبندي خود را به دستورات مدير ارشد سيما به اثبات رسانده است.
فارغ از ارزيابي محتوايي مجموعه هاي طنز سيما و سنجش ميزان پايبندي آنها به ويژگي هاي طنز مطلوب، سياست تلويزيون در برجسته كردن برنامه هاي پخش شده، درخور تأمل است.
اكنون شبكه سوم سيما همزمان دو سريال طنز «نابرده رنج» و «ساختمان پزشكان» را در كنداكتور پخش خود دارد؛ «نابرده رنج» كه داستاني در حال و هواي دفاع مقدس دارد، با ترسيم فضايي دوست داشتني و واقعي از دهه 60 و برخورداري از طنزي سالم، علاوه بر خنداندن مخاطب خود، صحنه هايي واقعي از روابط آدم هاي قصه و سير و سلوك اسد و عماد (دو شخصيت اصلي داستان) به نمايش گذاشته است.
در نقطه مقابل، «ساختمان پزشكان» است كه هر چند بر طنز موقعيت و نوآوري هايي در پرداخت قصه و شخصيت ها استوار است، با رد شدن از خط قرمزهاي اخلاقي و اعتقادي، هنجارشكني هاي زيركانه و ارائه نشانه هايي كه ذهن مخاطب را (بدون تصوير كردن عيني) به سوي برخي تصويرسازي هاي ذهني سوق مي دهد (و از اين مسير، تيغ كند سانسور و نظارت سيما را دور مي زند) شيوه اي غلط را در ساخت سريال هاي طنز پايه گذاري كرده است.
در روزهاي اخير شبكه سوم سيما مانور ويژه اي را بر مجموعه «ساختمان پزشكان» آغاز كرده است؛ از نظرسنجي مجموعه در سايت سيما كه به طور مستمر زيرنويس برنامه هاي تلويزيوني مي شود تا دعوت از برنامه سازان و بازيگران سريال كه تكيه كلام واحدشان تشكر ويژه از مسئولان سيماست، به دليل سعه صدري كه براي پخش مجموعه نشان داده اند، حمايت رسانه اي گسترده از اين مجموعه كه آن را به شناسنامه تلويزيون تبديل كرده و در مقابل عدم توجه به سريال سالم «نابرده رنج» نشان دهنده رويكرد عجيب مديران سيما در حمايت از آثاري است كه كمترين نسبتي با اهداف و ماموريت هاي رسانه ملي ندارند.
می گفت تا زانو رفته داخل لجن که گوهری پیدا کند ، ببرد برای آقا و بپرسد همان است که آقا می خواهد یا نه؟
سال ها بود آدم "مکتبی" ندیده بودم ...
از دوشنبه ، دارم تا مچ می روم داخل لجن ، شاید گوهری پیدا کنم ...
جناب آقای وحید جلیلی!
سلام علیکم؛
این نوشته کوتاه (که شاید شما هیچ گاه نخوانید) نه دردنامه است ، نه رنج نامه ، نه گلایه نامه !
گزارشی است از یک اتفاق ِ (به زعم بنده) بامزه که خواندنش خالی از لطف نیست...
حتما یادتان هست که سال گذشته دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اعلانی عمومی داشت برای برگزاری دوره های فرهنگی-هنری. بنده و تنی چند از دوستان و هم سنگران به امید داشتن تابستانی پربار و البته کسب توانایی های جدید برای حضور فعال تر در جبهه ی فرهنگی انقلاب اسلامی فرم کلاس های موسسه متبوع و مطبوع حضرتعالی را پر کرده و منتظر آغاز کلاس ها ماندیم . انتظاری که از حدّ معمول طولانی تر شد و ما به حکم تاخیرهای نجومی "مجله راه " گمان بردیم این پروژه نیز مانند دیگر پروژه های راه ناکام مانده است.
گذشت تا این که در آخرین جلسه ی برگزاری یکی از کلاس ها (که اتفاقا جمیع جمع ما در آن ثبت نام کرده بودیم) خبردار شدیم که کلاس مذکور نه تنها برگزار شده ، بلکه تمام هم شده است ! پرس و جو که کردیم مشخص شد کلاس مذکور با غیبت کلیه ی خواهران محترم برگزار شده. اولین سوال ما این بود که اگر بنا بوده کلاس ها (به هر دلیلی) تنها برای برادران برگزار شود ، چرا در زمان ثبت نام این موضوع اعلام نشده است ؟
شاید همین موضوع مرا بر آن داشت که در دوره ی جدید ثبت نام کلاس های راه (که مانند دوره ی قبل اعلانی عمومی داشت و در شرایط ثبت نام مرد بودن ذکر نشده بود ، نام نویسی کنم . اما این بار با دو نام: یکی نام خودم و دیگری "هادی پیرمحدث" با مشخصات و نمونه کارهای متفاوت اما رزومه ای یکسان.
و اکنون "هادی پیرمحدث" گزینش شده و می تواند در کلاس های شما شرکت کند اما من خیر! بامزه نیست ؟!
جناب آقای جلیلی !
انگیزه و دلیل حضرتعالی و دوستانتان برای حذف خواهران از کلاس ها و برنامه ها، هر چه باشد مهم نیست؛ هر چند در تناقض با سیره ی کسی است که ساختمان پلاک ۶۰ و بودجه و ... را در اختیارتان قرار داده است. حتی شاید به نظرتان مهم نباشد که با این تصمیم حداقل نیمی از پتانسیل بالقوه ی فعالیت در جبهه ی فرهنگی انقلاب اسلامی که می توانست توسط مجموعه ی شما فعال شود حذف می گردد؛ مهم آن است که شما و دوستان تان مردانه پای دیدگاهی که دارید بایستید و در ثبت نام ها اعلام کنید: «از پذیرش خواهران معذوریم!» و اگر استدلال محکمی دارید از دیدگاه تان دفاع کنید.
شاید هم استدلالی ندارید...
حيف كه آدم وقت ندارد ...!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|